![]() |
![]() |
|
|
با همین دست هایی که بوی ته سیگار میداد، شب بوها را جلوی بینی اش گرفتم. نگاهش را برگرداند و در حالی که کمرش را صاف می کرد از روی صندلی بلند شد. -: روزی چند پاکت می کشی؟ نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، حریصانه صورتش را بوسیدم. -: می دونی چند روز بود لب به سیگار نزده بودم؟ پدرصداقت را از لحن صدا می دانست. پس ادامه دادم، آخرین سیگاری بود از بسته ای که دیروز باز کردم؛ به چشمهای روشنش که از زیر ابروهای خمیده مرا می نگریست نگاه کردم -: دلم برای باغچه تنگ شده بود، برای گل های اطلسی و دست های مهربان تو که علف های هرز را هر روز عصر از دور و برشان دور می کنی. پیشانی ام را بوسید، با انگشت های لرزانش گره ی روسری ام را باز کرد. -: نگفتم هرگاه پیش من می آیی لچک سرت نکن؟! -: آه پدر مگر می شود؟ مثل اینکه شما خبر نداری! -: با روسری هم وصله ی ناجور می زنند. هنوز بوی غروب مشام آسمان را پر نکرده بود که چراغ ها را روشن کرد. همیشه از تاریکی به روشنایی می رفت. با آب پاش به گلدان های شمعدانی کنار حوض آب دادم. ناگهان شقیقه ام تیر کشید و آب پاش از دستم افتاد. ... شاپرک...شاپرک پاشو غروبه خوب نیست خواب بمونی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392ساعت 20:4 توسط لیرا |
|
|
دریا رنگ غروب داشت و هوا رطوبت دلچسب خود را منتشر می کرد. دستهاش هنوز به عطر تن او آغشته بود. حریصانه بو کشید؛ انگار می خواست این حس را ببلعد و دوباره تازه کند. او را می طلبید. قدم به آب گذاشت. گامهای سنگین خود را تند بر می داشت و با هر نوازشِ آب جلوتر می رفت، شانه هایش را موجها بوسه می زدند که به خود آمد. به طرف ساحل بازگشت.پایش را به ساحل گذاشت. مورمورش شد وقتی باد به تنش پیچید. سوار ماشین شد و به طرف جایی که نمی دانست کجاست پیش راند. انگار گم شده بود، ساعتی گذشت، خود را در خیابانی که به خانه ی آنها ختم می شد پیدا کرد. سرشار از تمنای او بود. :- این بار برای همیشه او از آن من است. سرعتش را بیشتر کرد؛ هوا تاریک شده بود، اما خوب حدود خانه را به خاطر سپرده بود. زیر لب اسمش را صدا می کرد، دقایقی بعد ماشین سخت و محکم به چیزی شبیه تنه ی درخت برخورد کرد و ایستاد... دوش حمام را تا آخر باز کرد. ترجیح می داد زیر آب سرد هوای داغ این عطش را به در کند. چاره ساز نبود. آب را بست. لباس نپوشیده سیگاری آتش زد. فضای حمام سنگین شده بود، در را که باز کرد هوای تازه را بلعید. موهاش را با حوله بست. زیر لب ترانه می خواند. احساس می کرد مانند پر ِ پرنده ای سبک و فرَار شده است. جلوی آینه نگاهی به صورتش انداخت، دستش را به طرف آینه برد و درست گذاشت روی مردمک چشمهای آینه، بی اختیار پلک زد. خنده ای تحویل صورت خود داد و ترانه ای زیر لب زمزمه کرد: عشق به شکل پرواز پرنده ست/ عشق خواب یه ... به طرف کمد رفت، مانتو سفیدرنگش را برداشت و مصمم تر از همیشه آماده ی رفتن شد. :- باید او را غافلگیر کنم. در خانه را بست؛ به سمت ماشین که آن طرف خیابان پارک شده بود گام برداشت، هنوز نرسیده بود که چیزی شبیه کوه با او برخورد کرد... عشق به شکل پرواز پرنده ست/ عشق خواب یه آهوی رمنده ست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 15:18 توسط لیرا |
|
|
با درود و عرض ادب خدمت اساتید و مخاطبان محترم. این داستان شاید حالتی شعر گونه پیدا کرده باشد؛ و یا شاید رسم بر این نباشد که شعری را به داستان اینگونه ربط و وصل داد، اما بنده نه داستان نویس هستم و نه خود را در حد نویسندگان محترم می دانم، تنها جرقه ای بود در ذهن یک شاعر؛ که امیدوارم با راهنمایی های مفید خودتان بهره مندم فرمایید. در شب کوچک من،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
یکی از آخرین شبهای پاییز بود، صدای باد و باران همه را به سکوت دعوت می کرد. هر کدام از دخترها در اندیشه ای فرو رفته، تنها رویا و خانم سرهنگ (مدیر پانسیون) بودند که دائم به ساعت دیواری نگاه می کردند و گاه نیز از پنجره به کوچه خم می شدند. چراغ اتاقها یکی پس از دیگری خاموش شد. خانم سرهنگ به آشپزخانه رفت تا برای خود قهوه بیاورد. باران همچنان می بارید وصدای هراس انگیز باد بر بام شیروانی به گوش می رسید. ضربه های ساعت دو نیمه شب را اعلام کرد، که صدای دستگیره ی در توجه خانم مدیر را به خود جلب نمود. کسی سعی داشت وارد ساختمان شود، اما در قفل بود. ضربه هایی که دو تا دو تا به در وارد می شد، آشنا به نظر می رسید. خانم سرهنگ در را باز کرد و با ترشرویی گفت: تا حالا کجا بودی؟ هیچ می دانی نیمه شب است؟ دیگر نمی توانم این وضعیت را تحمل کنم، همین فردا وسائلت را جمع می کنی و از اینجا میروی. دخترمثل بید می لرزید. از تمام بدنش آب می چکید. بی آنکه کلامی بگوید به طرف اتاقی که آخرراهرو قرار داشت رفت، لباسهایش را عوض کرده و موهایش را با حوله خشک نمود. در همین حین چشمی حریصانه او را می نگریست. مهتاب لبه ی تخت دو طبقه ای که کنار پنجره قرار داشت نشست. رویا دیگر طاقت نیاورد، آمد کنارش و آهسته گفت: چرا دیر کردی؟ نگران شدم! زود برایم تعریف کن چه پیش آمد؟ مهتاب آنچنان به فرش مندرس اتاق خیره شده بود که گویی تمام وقایع زندگی اش را به یکباره مرور می کرد؛ چه باید می گفت؟ اکنون که مصمم تر از همیشه عزم رفتن و دور شدن دارد، سکوت بهترین جواب است. در حالیکه به آرامی اشک میریخت پشت به او کرده و پتو را روی سر خود کشید... خورشید از لابه لای ابرها فراخور هر اتاق نور افشانی می کرد، دخترها یکی یکی بیدار شده و هرکدام به دنبال کار روزانه خود پانسیون را ترک می کردند. رویا در حالی که موهای کوتاهش را طبق معمول به طرز مردانه ای آرایش می داد آماده شد تا به دانشگاه برود، پیش از خارج شدن از اتاق سراغ مهتاب رفت و گفت: من که می دانم تو بیداری، ساعتی دیگر کلاس شروع می شود باید زود بروم، عصر همه چیز را برایم تعریف کن. بعد خم شده صورت او را بوسید و رفت. چند دقیقه بعد مهتاب چشمهایش را باز کرد، کسی در اتاق نبود. بلند شد و نشست. دوباره اتفاقات اخیر را پیش خود مرور کرد. احساسش آنچنان صاف و روشن بود که جای تردید نمی ماند. پیش از این می اندیشید احساس چیزی جز شکنندگی به همراه ندارد. اما اینک مهر و علاقه ای متفاوت از آنچه تا به حال درونش وجود داشت، قلبش را گرم وتپنده کرده بود. مصمم برخاست؛ لباسهایش را در ساک گذاشت. کتابها را یکی یکی بویید، بوسید و اشک ریخت. نباید لحظه ای شک به دل راه دهد. آنقدر پول داشت تا از این شهر دور شود. بی آنکه به آینه نگاه کند، شال مشکی بلندی روی سر انداخت، صورت رنگ پریده ی زیبایش غمگین ومهتابی بود. کیف پولش را بر می داشت که ناگهان خانم سرهنگ در را باز کرد. این عادت همیشه گی او بود، به قول خودش مچ گیری می کرد. با تعجب به مهتاب که وسایلش را جمع کرده و آماده ی رفتن بود نگاهی انداخت و با لحنی تمسخر آمیز گفت: به سلامتی کجا تشریف میبرید؟ دختر بی تفاوت ساکش را برداشت وخیلی جدی جواب داد: از این جای جهنمی می روم. کلام مهتاب آنقدر قاطع ومحکم بود که خانم مدیر هیکل بزرگ و گوشتی اش را از جلوی در کنار کشید. - اما تسویه حساب که نکرده ای. در ضمن جواب مادرت را چه بدهم؟ مهتاب به اتاق مدیر که سمت چپ سالن بود رفت، حسابدار پانسیون با مهربانی پرسید : چه شده است عزیزم، چرا وسایلت را برداشتی؟ مهتاب جواب داد: نمی توانستم بی آنکه از شما خداحافظی کنم بروم. خواهش می کنم تا مادرم زنگ نزده رفتن مرا اطلاع ندهید، و بغضش ترکید. حسابدار دستش را گرفت و به روی صندلی نشاند. مدیر پشت میز بزرگی که پر از پرونده و کاغذهای رنگی بود رفت، گوشی تلفن را برداشت و شماره ای گرفت. ناگهان مهتاب از جا بلند شد، سریع به طرف میز رفت و تلفن را قطع کرد و گفت: به مادرم خبر ندهید. مدیر جواب داد: پس وسایلت را به اتاق برگردان. - نمی توانم. باید بروم. شهابی (حسابدار پانسیون) با نگرانی پرسید: آخر بگو بدانم چه شده است؟ به جای مهتاب خانم سرهنگ جواب داد: این خیره سری ها کار دستش داده. بگو شاید بتوانیم کمک کنیم. مهتاب با فریاد جواب داد: بس کن. لازم نیست برای من چاره سازی کنی. بروم لااقل از دست دخالتها و قضاوتهای تو راحت می شوم! وبعد ساکش را برداشت و به طرف در رفت. به جز مهتاب کسی جرات نمی کرد با خانم سرهنگ این گونه حرف بزند. آدمی سخت گیر و منظبط بود و همه از او حساب می بردند. اصلا به خاطر همین مقرراتی بودنش لقب خانم سرهنگ گرفته بود. اما همین سرهنگ اغلب اوقات با مهتاب درگیری های لفظی پیدا می کرد؛ جون تنها این دختر افسار گسیخته بود که ساعات رفت و آمدش با بقیه متفاوت بود. شهابی از کیفش کلیدی برداشت و دوان دوان خود را به مهتاب رساند : بیا این کلید خانه ی من است، شوهرم ماموریت رفته و من تنها هستم، خوشحال می شوم تو کنارم باشی. و بعد آدرس خانه را به او داد؛ دختر بی تفاوت دست حسابدار را کنار زد و گفت: نمی شود با همه ی احترامی که برایتان قایل هستم، اما نمی توانم دعوت شما را قبول کنم. به خود قولی داده ام که باید وفادار باشم. و به راه خود ادامه داد. دوباره خانم شهابی به سمت او دوید و گفت. می دانم، من هم مخالفتی ندارم اما یکی دو روز که می توانی کنارم بمانی، همیشه دنبال بهانه ای هستم که از تنهایی بگریزم، این هم عادت من است دیگر؛ چه می شود کرد؟ مهتاب ایستاد، کلید را گرفت و آهسته آهسته از پانسیون خارج شد... با وجودیکه تلفن همراهش خاموش بود ولی هر چند دقیقه یک بار نگاهی به آن می انداخت، ناگهان به یاد آورد شب گذشته بعد ازجدا شدن از امین گوشی را خاموش کرده بود. از تاکسی پیاده شد و به طرف آپارتمان رفت، خانه ای کوچک و زیبا بود. وسایلش را گوشه ای از اتاق گذاشت. به شدت سردرد داشت، دکمه های مانتواش را باز کرد و روی کاناپه ی سفید رنگی که کنار پنجره بود دراز کشید. از خود پرسید چرا دعوت خانم شهابی را قبول کردم؟ چرا نرفتم؟ گوشی را روشن کرد. چهار تماس از دست رفته، نیم ساعت پیش مادرتماس گرفته بود. فکر کرد حتمن مدیر او را در جریان قرار داده. اما بقیه ی تماسها از طرف امین بود. صدای باد می آمد. به طرف پنجره رفت، آسمان باز هم ابری بود. از اینکه به ماندن رای داده پشیمان نبود. گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم غروب بود که شهابی به خانه آمد. مهتاب را در آغوش گرفت و گفت: متاسفانه نتوانستم جلوی زنگ زدن سرهنگ را بگیرم. او به مادرت تماس گرفت و گزارش دقیق داد. مهتاب پرسید: حتی گفت دیگر به دانشگاه نمی روم؟ : بله. اصرارهای من هم بیهوده بود. گفت که تو این ترم را کلاً دانشگاه نرفته ای، فعلاً پانسیون را ترک کرده و در خانه ی من به سر می بری. در ضمن رویا هم اظهار نگرانی می کرد، مجبور شدم آدرس خانه را به او بدهم، احتمالا فردا برای دیدنت می آید. مهتاب در حالیکه با عصبانیت دستهایش را به هم می کوبید گفت: دیگراینجا هم نمی توانم بمانم. خانم شهابی پرسید: برای تو چه اتفاقی افتاده به من بگو شاید بتوانم کمکت کنم. مهتاب طول فرش را قدم میزد، ناگهان ایستاد و آهسته گفت: برای اینکه قضاوت بی جایی صورت نگیرد باید ماجرا را از ابتدا برایتان تعریف کنم. سپس چراغها را خاموش کرد،از لا به لای ابرها نور ماه به پنجره سرازیر و شهابی بی قرار شنیدن بود. مهتاب اینچنین به شرح ماجرا پرداخت: پدرم کارگر شرکت مخابرات بود. چهارده ساله بودم که او سکته ی قلبی کرد و مرد. مرگ نابه هنگام او برای مادر و بخصوص من ضربه ی سختی به همراه داشت. با اوانس بیشتری داشتم. حرفهایی را که دوستانم برای هم تعریف می کردند، من اغلب برای پدر می گفتم! او صبورانه گوش می داد و مرا راهنمایی می کرد، اما بعد از مرگش، من بودم و تنهایی بی پایانی که روبه رویم قرار داشت. دیگر ما ( من و مادرم) با تمام گرفتاری ها و آینده ای مبهم تنها شدیم و با مستمری ناچیزی که شامل حالمان می شد، نمی دانستیم شکم خود را سیر کنیم یا اجاره خانه را پرداخت بپردازیم. بعد از مدتی یک روز خاله به منزل ما آمد و با خوشحالی گفت که شوهرش خواسته به خانه ی آنها نقل مکان کنیم. مادر راضی نبود اما به ناچار قبول کرد. شوهر خاله (آقا رضا) بوتیک داشت، و وضع مالی اش بد نبود. آنها پسری به نام سهراب که سه سال از من بزرگتر، و دختری به نام سهیلا داشتند که هم سن و سال من بود. از آن به بعد من و سهیلا در یک مدرسه و در یک کلاس درس می خواندیم. همه چیز به خوبی پیش میرفت، ما خانواده ی بزرگی تشکیل داده بودیم و در کنار هم زندگی می کردیم. زمان گذشت، سال سوم دبیرستان بودم که خیلی اتفاقی خاله مرا برای پسرش خواستگاری کرد. مادرگفت: مهتاب هنوز بچه است، سهراب هم سن و سالی ندارد. البته روابط من و سهراب مثل خواهر و برادر بود و علاقه ای به جزاین بین ما وجود نداشت. بارها خود سهراب هم این مسئله را گوشزد کرده بود. از آن به بعد رفتار خاله متغیر شد. اغلب اوقات وقتی مرا می دید رو بر می گرداند و به سردی برخورد می کرد. مدتی گذشت، با وامی که مادر گرفت توانستیم طبقه ی بالای منزل خاله را بسازیم. دیگر شرایط مالی سختی داشتیم، چون باید اقساط وام را هم می پرداختیم. البته همیشه و در همه حال شوهرخاله ازما پشتیبانی می کرد. وقتی خودم را برای کنکور آماده می کردم، سهیلا ازدواج کرد. آن زمان سهراب ترم دوم دانشگاه تبریز بود. بعد از رفتن سهیلا رفتار خاله بدتر شد، وازما فاصله ی بیشتری گرفت. اما بر خلاف او شوهرش آقا رضا هر روز محبت بیشتری ابراز می کرد. او اغلب اوقات دست پر به طبقه ی بالا می آمد و با لبخند مهربانش به ما یادآوری می نمود که تنها نیستیم. روزها گذشت، من سخت مشغول درس خواندن بودم و تمام تلاشم این بود که دانشگاه دولتی قبول شوم. یک شب که خاله منزل سهیلا رفته بود، آقا رضا به طبقه بالا آمد، طبق معمول مقداری خرید کرده بود که همه را در آشپزخانه گذاشت. مادر از او تشکر کرد و خواست که شام پیش ما بماند. آن شب شوهر خاله از من چشم بر نمی دشت و نگاه نافذش مدام به نگاهم گره می خورد. پیش از این او را محترم می داشتم و تصورم این بود که اونیز مرا به چشم دخترش می بیند. اما آن شب چیزی غریب در نگاه او احساس کردم که مرا می آزرد؛ بالاخره درس را بهانه کرده و به اتاق خود پناه بردم. از آن به بعد این ماجرا دائم تکرار می شد و من بی آنکه بتوانم از این موضوع با کسی حرف بزنم، این راز را درون قلب خود حبس نمودم. چه می توان کرد وقتی گفتن سخت و خاموشی جانکاه است... بعد از مدتی به مادرگوشزد کردم اگر دانشگاه قبول نشوم باید از اینجا برویم. رفتار خاله را بهانه کرده و گفتم نمی توانم این مسئله را تحمل کنم. اما مادر اصرار داشت نمی شود محبت هایشان را نادیده بگیریم و حال که تنها شده اند آنها را ترک کنیم. بعد از کنکور بیشتر اوقات بیکار بودم، روزی آقا رضا به مادرگفت: در مغازه دست تنها هستم و احتیاج به کمک دارم، اگر موافق باشید مهتاب بیاید و کمکم کند. و با خنده ادامه داد حقوق خوبی هم به او میدهم. مادر نگاهی به من اندخت؛ من فوری مخالفت نموده و گفتم: نمی توانم از این کار خوشم نمی آید. خاله هم شدیداً مخالفت کرد، اما مادرم موافق بود، با اصرار او قرار شد فقط برای مدت کوتاهی به مغازه بروم. روزهای اول معمولاً آقا رضا مغازه نبود و اگر هم می آمد خیلی محتاط و سر به زیر رفتار می کرد، کم کم با فروشندگی آشنا شدم وفکر کردم بهتر از بیکاری ست و می توانم با دستمزدی که می گیرم پس اندازی هم داشته باشم. دو ماهی گذشت، دوباره آن رفتار و نگاهها شروع شد، او حتی گاهی اوقات به بهانه های مختلف دستم را می گرفت. اما دیگر نه نگاه هایش برایم سنگینی داشت و نه تحمل دست هایش سخت بود؛ برعکس احساسی عجیب و نو در قلبم پیدا شده بود که نمی شناختم، اما دوستش می داشتم؛ حتی گاهی اوقات که دیر می آمد به عقربه های ساعت نگاه می کردم و لحظه ها را می شمردم. یک روز که باز هم دیر به بوتیک آمد، مثل همیشه خوش پوش و مرتب کنارم نشست بعد از کمی گفتگو از اتفاقهای روزمره صحبت را به رابطه ی بین زندگی و عشق کشاند و گفت: بعضی ها فقط روزگار می گذرانند، اما من زندگی می کنم چون همیشه عاشقم و به عشق پایبندم. بعد نگاه عمیقی به من انداخت و ادامه داد تو به عشق اعتقاد داری؟ جواب دادم: اگه عاشق مادرم نبودم بعد از مرگ پدرنمی توانستم زندگی کنم. با خونسردی پرسید: و بعد؟ جواب دادم: متوجه منظورتان نمی شوم؟ دستم را گرفت و گفت بیشتر از آنکه فکر کنی دوستت دارم. آرام دستم را کشیدم، با خونسردی گفت: یعنی تو نمی دانستی من عاشقت هستم. شهلا سالها پیش متوجه این مسئله شد. (اسم خاله شهلاست) هیچ فکر نکردی چرا خودم تو را برای سهراب خواستگاری نکردم؟ با شنیدن این حرفها تازه علت خواستگاری اتفاقی خاله و بدرفتاریهایش را فهمیدم. کمتر از ساعتی تمام این چند سال پیش چشمم نمایان شد. گوش هایم سنگین شده بود و دیگر چیزی نمی شنیدم. تلو تلو خوران روی صندلی نشستم. از او، از خودم، از این جبر لعنتی بیزار بودم. کنارم ایستاد دستش را زیر چانه ام گذاشت، سرم را بلند کرد و گفت: می دانم تو هم نسبت به من احساس داری؛ نگو نه که چشم هایت قبلاً اعتراف کرده اند. با تندی جواب دادم: اشتباه می کنید، شما هم سن پدرم هستید؛ احترام را به علاقه نسبت ندهید. و بی درنگ کیفم را برداشته و از مغازه خارج شدم. تا شب در پارک نزدیک خانه قدم زدم، نمی دانستم چه باید بکنم. اگر مادر می فهمید چه اتفاقی می افتاد؟ از فردای آنروز به بهانه های مختلف به مغازه نرفتم. روزها گذشت تا اینکه نتیجه ی کنکور منتشر شد و من دانشگاه آزاد تهران پذیرفته شدم. با خوشحالی به مادر خبر دادم. خاله و شوهرش هم نشسته بودند. همه خوشحال شدند اما بعد از چند دقیقه مادر گفت: نه، نمی شود شهریه دانشگاه آزاد بالاست و از عهده ی آن بر نمی آییم. او راست میگفت، اما من چه میتوانستم بکنم؟ اگر به دانشگاه نمی رفتم باید دوباره به زندگی کردن در آن شرایط ادامه میدادم. همان لحظه خاله به دادم رسید و گفت: ما که نمردیم مهتاب باید به درسش ادامه بدهد. این بار مهربانتر از همیشه مرا حمایت و شرمنده کرد. زیرا او نیز ترجیح می داد من آنجا را ترک کنم... خانم شهابی در حالیکه چراغ را روشن می کرد گفت: در تاریکی نمی توان گام برداشت، بعد به آشپزخانه رفت تا چیزی برای خوردن بیاورد. شام مختصری خوردند؛ مهتاب گفت: مهربان خسته نیستی؟ او پاسخ داد: نه؛ مشتاق شنیدن بقیه ماجرا هستم. باران به شدت می بارید، مهتاب روی زمین نشست و گفت: شما باید صبح زود به پانسیون بروید.بقیه ماجرا را فردا شب تعریف می کنم. سوسن جواب داد: مخارج دانشگاه را آقا رضا متقبل شد؟ مهتاب در حالیکه پتو را روی سوسن می کشید گفت: بله، او همان شب با افتخار به مادرم قول داد تا هر زمان مهتاب به تحصیل ادامه دهد او را حمایت می کنم... شب به نیمه رسیده بود، مهتاب کنار پنجره ایستاد. باد همچنان می وزید. پیش خود فکر کرد رویا آدرس اینجا را دارد و به طور حتم فردا پیدایش می شود، چه باید کرد؟ از همان روزهای اول که به پانسیون آمد، متوجه ی اخلاقیات خاص رویا شده بود، طرز نگاه، صحبت کردن و رفتار تندش او را از بقیه متمایز می کرد. اغلب دخترها از او فاصله می گرفتند. مهتاب گرچه رفتار او را نمی پسندید اما با او مهربان و صمیمی بود و این دوستی هر روز محکم تر می شد تا اینکه روزی حرفهایی را که روی دلش سنگینی می کرد برای رویا تعریف کرد، همچنین گفت که دیگر مایل نیست کمکهای آقا رضا را قبول کند. رویا هم با او موافق بود و عجیب نسبت به آقا رضا اظهار تنفر می کرد. آنها بعضی روزها بعد از تمام شدن کلاس با هم به کافی شاپ یا پارک های مختلف می رفتند؛ رویا بیشتر و متفاوت تر از یک دوست به او علاقه نشان می داد و بعضی اوقات برایش هدیه می گرفت. یک روز بعد از خارج شدن از دانشگاه، مهتاب با یکی از هم کلاسی هایش در مورد موضوعی صحبت می کردند که رویا با آنها برخورد کرد و واکنش عجیبی نشان داد، بعد از آن مهتاب تصمیم گرفت در رفتار خود با رویا تجدید نظر کند؛ او کم کم متوجه احساس رویا شده بود... گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ در شب اکنون چیزی میگذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزادارن لحظه ی باریدن را گویی منتظرند ... با تلفن مادر از خواب پرید. -: آه مادر، مادر سر به سرم نگذار. دیگر نمی خواهم کسی مخارج دانشگاه مرا بدهد... این ترم اصلاً به حساب بانکی دست نزدم می توانی آنرا کنترل کنی. خودم از پس مخارج برآمدم اما دیگر حال و حوصله ی درس خواندن ندارم... نه نمی آیم، مرا به حال خودم بگذار. و گوشی را قطع کرد. با خود زمزمه کرد: خودم از پس مخارج برآمدم! بعد لبخند تلخی زد و ادامه داد: کجا بودی مادر؟ کجا بودی وقتی دستهایم سرد بود و می لرزید؟ کجا بودی وقتی پول کیفم به اندازه ای نبود که احتیاج به شمردن داشته باشد؟ و سخت و بلند گریست. چند لحظه بعد دوباره صدای تلفن همراهش بلند شد، گوشی را برداشت و محکم به طرف در پرتاب نمود. تمام قطعات تلفن شکست و پراکنده شد. دیگر نمی توانست بیشتر از این رعایت حال مادر را بکند. از روزیکه مهتاب متوجه شد خاله به احساس شوهرش پی برده و بی آنکه به روی خود بیاورد این مسئله را تحمل کرده و حتی به حمایتهای خود ادامه می دهد، دائم او را با مادر مقایسه می کرد که نه تنها متوجه نشده بلکه هیچگاه دلیل افسردگی ها و بد اخلاقی های او را هم نپرسید. مادر فکر می کند چیزی برای خوردن و جایی برای خوابیدن کافی ست، و ما باید تمام عمر مدیون مردی باشیم که از این یاری رساندن هدف دیگری داشت. جلوی آینه رفت و بی آنکه به صورت رنگ پریده اش توجه کند، موهای بلند و خرمایی رنگش را جمع کرد. از خانه بیرون آمد، می دانست اگر دوباره امین را ببیند احساسی که دارد تشدید می شود، اما بی اختیار به محل کار او رفت هنوز دو ساعت به پایان کار اداری مانده بود. تصمیم گرفت روی صندلی نشسته و منتظر بماند. عقربه های ساعت مچی زیبایی که کادو گرفته بود به کندی می گذشت. راستی چه چیز باعث شد که این رویدادهای عجیب و غریب در زندگی شخصی او رخ دهد؟ این سوالی بود که دائم از خود می پرسید. و بعد به بی چارگی خود می رسید. به یاد ایام گذشته افتاد، چند ماهی از ورودش به این شهر بی در و پیکر می گذشت و هیچ فکری به جز ادامه ی تحصیل در ذهن نداشت، یک روز عصرکه از دانشگاه به پانسیون بازگشت خانم سرهنگ به او گفت این آقا چند ساعتی است که منتظر تو نشسته. پشت سرش را که نگاه کرد با تعجب آقا رضا را دید!. آن شب به اصرار شوهر خاله به رستورانی که نزدیک پانسیون قرار داشت، رفتند. بعد از صرف شام یک نفره ی آقا رضا و بی قراری مهتاب برای گذشت زمان که فقط به تماشای گوشی همراهش گذشت، از رستوران خارج شده و قدم زنان به سمت پانسیون حرکت کردند. مهتاب پرسید: می خواهم علت آمدنتان را بدانم. چرا؟ برای من این موضوع آزار دهنده است متوجه می شوید؟ آقا رضا جواب داد: چرا؟ چون به من علاقه مند شدی؟ نگو که به من احساس نداری، باور نمی کنم. مهتاب همانطور که به قدم های خود که کند و کندتر می شد نگاه می کرد جواب داد: ما فقط فامیل هستیم. آقا رضا در حالیکه دست مهتاب را در دست می گرفت سوال کرد: تا حال شده رفتار نامناسبی داشته باشم؟ تا حال از محبت کردن به تو یا مادرت مضایقه کرده ام؟ منصف باش من فقط دوستت دارم. همین. مهتاب با عصبانیت جواب داد: خوب که چه؟ از من چه انتظاری دارید؟ این احساس به کجا ختم می شود؟ آنگاه آرام ادامه داد: خواهش می کنم مرا به تصمیم گیری های سخت مجبور نکنید. می دانم که در این سالها برای ما زحمات فراوانی متحمل شدید. می دانم که حتی تحصیلات خود را مدیون شما هستم. اما نه می توانم و نه می خواهم احساس شما را پاسخ دهم. فردای آنروز آقا رضا رفت وبعد از آن مهتاب تصمیم گرفت دیگر به حساب بانکی که او برایش باز کرده دست نزند و همچنین ناچار ترم بعد، از ثبت نام دانشگاه صرف نظر کرده و برای به دست آوردن مخارج روز مره اش در یکی از کافی شاپ های نزدیک دانشگاه مشغول به کار شد. گرچه درآمد ناچیزی عایدش می شد، اما دوستانی که داشت تا اندازه ای این کمبود را جبران می کردند! بالاخره باید به درس خواندن ادامه می داد. . صدای همهمه ی اطراف او را به خود آورد دو ساعت گذشته بود. کارمندها یکی یکی از اداره خارج شدند اما از امین خبری نبود. با ناامیدی به طرف اطلاعات رفت، مسئول اطلاع رسانی جواب داد آقای شایان امروز نیامدند. با ناراحتی از آنجا خارج شد، کنار اولین باجه ی تلفن ایستاد. - امین؛ سلام. -: سلام. تو کجایی؟ چرا به تماسهایم جواب نمی دهی؟ صبح زود رفتم پانسیون سراغت را از خانم سرهنگ گرفتم اما او جواب درستی نداد. -: می توانی به پارک لاله بیایی؟ -: تا یک ساعت دیگر آنجا هستم... وقتی امین را دید بی اختیار نفس عمیقی کشید. انگار در برهوتی خشک جویبار زلالی یافته باشد. بی اختیار دستش را به سمت دست امین دراز کرد، اما باز هم چون همیشه ناکام دست خود را در دست فشرد. امین کنارش نشست؛ ساعتی به گفتگو و گاه مجادله گذشت، هوا رو به تاریکی می گرایید، مهتاب با تردید پرسید: می توانم امشب پیش تو بمانم؟... آپارتمان امین در یکی ازخیابانهای پایین شهر قرار داشت. مانتو اش را با سختی روی جا لباسی که در ازدحام لباسها پیدا نبود انداخت و خسته روی تخت نشست. امین بطری آب را به دستش داد و گفت: فکر می کنی عملکردت درست و بی نقص است. اما کاش به حال و روز دیگران هم بیاندیشی. دریچه باز بود و باد موهای بلند مهتاب را نوازش می داد، و او غرق تماشای آسمان نیمه ابری، خاطراتش را مرور می کرد. غروب آن روز یکی از زیباترین رنگهای جهان را برخورداربود، زیرا که احساس می کرد در امن ترین جای جهان قرار دارد. کم کم ابرها تمام آسمان را پوشاندند و باران دوباره سر گرفت. -: کنار تو که هستم قانع ترین انسانم، هیچ نمی خواهم. دیگر چه اهمیت دارد که دیروز چگونه و فردا چگونه خواهد بود. آنگاه پنجره را بسته لبه ی تخت نشست و کتابی را که باز و وارونه روی تخت بود برداشت و بی آنکه توجهی به متن آن داشته باشد با خود زمزمه کرد: لحظه ای و پس از آن هیچ آخرین شب پاییز بود، به خاطر قطع گاز بخاری دیواری خاموش و اتاق سرد بود. امین پتوی نازکی به پاهای سرد مهتاب پیچید و روبه روی او نشست؛ کتاب را از او گرفت و با لحنی خشک و قاطع چنین گفت: - تغییرات را درون خودمان ایجاد می کنیم. درست می اندیشیم، و آنگونه که باید عمل می کنیم. _: مردم بی آنکه بدانند حکم صادر می کنند. -: اصل را بر این بگذار که خودت، خودت را بدانی. شب به نیمه رسیده و باران هر لحظه تند تر می بارید. امین رختخواب خود را روی زمین کنار تخت پهن کرد و خیلی زود به خواب عمیقی فرو رفت. روی زمین نشست، او را تماشا کرد، با خود اندیشید " بی شک آغوش تو گرم ترین جای زندگی ست". امین با آدمهایی که دیده و شناخته بود فرق می کرد. معیارهایش شکل دیگری داشت، هر چند از اتفاقات و رویداد های زندگی مهتاب کاملاً آگاه بود، اما هیچ گاه نه او را محاکمه کرد و نه قضاوتی نمود. خلاصه انگار دنیای این آدم امن و آسوده بود. به یاد آورد همان شب کذایی که به احساس خود اعتراف کرده و می خواست او را ببوسد، امین خود را کنار کشیده و گفته بود: اینگونه نه. من برای خود مکتب و قانونی دارم. اما مهتاب با پوزخندی از جا برخاست و گفت: مگر کلمات معیار احساس انسان هستند؟ بعد با عصبانیت فریاد کشید و ادامه داد: هیچ پیوندی با کلام بسته یا گسسته نمی شود. این روح و نیت ماست که حقیقت دارد. امین در حالیکه او را دعوت به آرامش می کرد گفت: انسانیت بی حدود، خدشه دار می شود؛ حتی اگر باور نداری به باور من احترام بگذار . اما مهتاب نمی خواست خود را درگیر شرایط و قراردادهایی خاص کند. پیش خود فکر می کرد مادر همیشه قرآن می خواند؛ حتی یک روز هم نمازش قضا نشده اما چه سود؟ او نتوانست آرامش را در خاطرم برقرار کند. او فرزندش را نشناخت، پس چگونه قوانین خدا را شناخت؟ آدم هایی که دم از دین و ایمان می زنند، خشک و بی روح اند. نه خود و نه دیگران را رعایت نمی کنند. مهتاب اما این را نیز دیده بود که امین مثل کسی نیست. نه تنها خشک و بی روح نیست، بلکه مانند یک غزل لطیف و آرام است؛ و در عین حال پایبند اصولی ست که هیچ شباهتی به آنچه دیده و شنیده ندارد. همان شب بود که مهتاب تصمیم گرفت این شهر و این عشق بی حاصل را ترک کرده و جایی دیگر برود... پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش باران همچنان می بارید و باد درختها را در هم می پیچید. مهتاب اولین روز ملاقاتش با امین را به یاد آورد... آن ساعات روز معمولاً کافی شاپ شلوغ بود. همچنان که سفارش یکی از مشتریان همیشگی را می برد، چشمش به مردی افتاد که کنار پنجره تنها نشسته و نگاهی عمیق به آدمهای اطراف داشت. کنار میز او رفت و پرسید: چیزی میل دارید یا منتظر کسی هستید؟ امین نگاهش را به او دوخت و جواب داد: نه. منتظر چه کسی می توانم باشم در حالی که، پشت این پنجره یک نامعلوم، نگران من و توست... همین کافی بود تا مهتاب مجذوب شخصیت مرد تازه وارد شود. آخر شب در ایستگاه اتوبوس ایستاده و منتظر بود، که ماشینی جلو پایش توقف کرد، خم شد، ساسان (صاحب کافی شاپ) را شناخت، کنار دست او امین نشسته بود. سوار شد و فهمید که امین یکی از دوستان نزدیک ساسان است که از مسافرت برگشته و آمده بود تا دوستش را ببیند. از آن به بعد هر دوشنبه امین برای دیدن ساسان و البته مهتاب به آنجا می رفت. بعد از مدتی با هم قرار ملاقات گذاشتند و بیشتر با هم آشنا شدند. این دیدارها به علاقه ای شدید منجر شد. یک روز هنگامی که از سینما بر می گشتند برای خداحافظی مهتاب دستش را به طرف امین دراز کرد، اما دید که او بدون پاسخ دست روی سینه اش گذاشت، خم شد و خداحافظی کرد. بعدها فهمید که این آدم اعتقادات خاص خود را دارد... امین چشمهایش را گشود؛ شب مغلوب صبح شده بود. و مهتاب لبه ی تخت نشسته و به دور دست دریچه نگاه می کرد. -: بیداری؟ -:بیدارم ومی اندیشیدم؛ به لحظه ای طولانی که یک عمر، کنار تو و حدوث سبز خاطره های دست یافتنی. ای سراپایت سبز دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش های لبهای عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد باد ما را با خود خواهد برد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1391ساعت 22:16 توسط لیرا |
|
|
اصلاً هیچ ربطی به من ندارد... شاید حق داشته باشد. شاید اگه من هم
جای او بودم فقط و فقط به خود کشی فکر می کردم... مگر یک انسان چه میزان توانایی
دارد؟ آیدا از طفولیت در شرایط خاص و بحرانی به سر برده. هنوز شیرخواره بود که
مادرش را در یک تصادف از دست داد و از یک سالگی با پدر وخاله اش که حالا نامادری
اش هم می شد، بزرگ شده ، و می دانید که این یعنی چه؟ و جالب اینکه خاله درست مثل
یک نامادری سنگدل برخورد می کرده به طوری که آیدا در پانزده سالگی با مردی سی و پنج ساله ازدواج می کند فقط به
این خاطر که از دست اذیت و آزار خاله رهایی یابد. دوباره سیگاری گوشه ی لبش گذاشت
و دوباره با اشاره ی پرستار که اینجا بیمارستان است و لطفاً رعایت کنید، سیگار را
برداشته و داخل کیفش قرار داد. پرستار دیگری که مشغول جمع کردن پرونده های بیماران بود
گفت: خوب خیلی از انسانها شرایط خاصی دارند این دلیل نمی شود که به خودکشی دست
بزنند.
مهری ادامه داد: هر کس توانایی و گنجایشی دارد. تازه این اول ماجرا بود، چون شوهر آیدا بیماری قلبی داشت و بعد از دو سال که البته آیدا با آن سن و سال کم، دایم پرستاری او را می کرد جان به جان آفرین تسلیم کرد و او با یک سلسله فامیل شوهری که هر کدام دستوری می دادند و اخلاقی داشتند تنها ماند. پدر شوهر آیدا بعد از مدتی او را مجبور کرد تا آن خانه را ترک کند و از آنجا که محلی برای زندگی نداشت تصمیم می گیرد خودش را از شر زنده ماندن خلاص کند. بر همین اساس شب هنگام خود را جلوی ماشینی که در حال عبور از خیابانی فرعی بوده می اندازد، زخمی می شود اما جراحات سطحی بوده و بر اثر همین اتفاق هم با پرویز ( راننده ی ماشین) آشنا می شود و این آشنایی باعث مهر و عطوفتی می گردد که تا سه سال به طول می انجامد؛ در این مدت آنها با هم زندگی می کردند اما پرویز خیال ازدواج نداشته و بعد از چندی هوای آمریکا به سرش می زند و شبانه آیدا را ترک می کند. بعد از رفتن پرویز آیدا چند ماه در همان خانه می ماند و با مقدار پولی که پرویز برایش گذاشته بود روزگار می گذراند؛ اما پول تمام می شود و صاحبخانه اجاره اش را می خواهد و بدن غذا و مایحتاج. باز هم او می ماند و بلاتکلیفی. این بار به خانه ی پدری باز می گردد اما پدر سخت بیمار است و خاله بد اخلاق تر از همیشه. تصمیم می گیرد کاری دست و پا کند، اما تحصیلات دانشگاهی ندارد، حتی دیپلم هم ندارد. به زودی توسط یکی از همسایه ها به یک خانواده ی مرفه معرفی می شود تا از بچه ی شیرخواره شان نگهداری کند. چند ماه که می گذرد، مرد صاحبخانه به او علاقه نشان می دهد و به او تقاضای دوستی و حتی رابطه نامشروع می دهد. دوباره بیکاری و این بار بدتر از گذشته با برخورد تند خاله روبرو می شود. و دوباره تصمیم می گیرد خودکشی کند این بار قرص های پدر را برداشته و همه را یکجا می خورد و بلافاصله هم به بیرون از خانه می رود، اما به کمک همسایه ها نجات پیدا میکند. و من از همان سال با او آشنا شدم درست زمانی که مادرم عمل کرده و در بیمارستان بود ما با هم دوست شدیم و تا امروز هم ادامه دارد. وقتی داشت برای پرستاری که از روحیه ی آیدا و زندگیش پرسیده بود، این توضیحات را می داد، درست انگار دوباره و چند باره زندگی آیدا را برای خود نیز مرور می کرد کنار پنجره ایستاد، حیاط بیمارستان خلوت شده بود. در آن ظهر سرد زمستانی که تنها چند گنجشک روی سیم تیرک های برق نشسته و جیک جیک کنان از روز مرگی های تکراری خود پر چانگی می کردند، آیدا برای چندمین بار از یک مرگ حتمی به کمک او نجات پیدا کرده بود. اما این چیزی نبود تا مهری بخاطرش به خود ببالد، چون اصلاً به کاری که برای نجات دوستش انجام داده بود ایمان نداشت. چرا یک نفر باید این همه در زندگی آسیب ببیند، بی آنکه مستوجب آن باشد. کم کم او هم دچار تردید شده بود. اما این موضوعی محرمانه بود. به طرف تخت برگشت، دستی به موهای طلایی آیدا کشید و پیشانیش را بوسید. بعد صورتش را کنار صورت او گذاشت و به زمزمه در گوشش گفت: همیشه کنارت می مانم، مثل یک خواهر. نه خیلی بهتر، مثل دوستی مهربان. تو هم باید قول بدهی زنده بمانی و دیگر از این فکرهای بد به سرت نزند. باید بدانی زندگی می گذرد و ما خواه ناخواه به لحظه های پایانی نزدیک و نزدیک تر خواهیم شد. پس بگذار زنده بودن را بهتر ادامه دهیم. در این موقع در اتاق باز شد و پرستاری با یک سرنگ و یک دستگاه فشار خون وارد شد. رو به پرستار کرده پرسید: ببخشید وضعیت بدی که ندارد؟ تا کی باید... پرستار در حالیکه سرنگ تزریق شده را در سطل زباله می انداخت پاسخ داد: امشب دکتر شیفت او را معاینه می کند و اگر موردی نباشد فردا صبح مرخص می شود. زنگ گوشی همراهش او را به بیرون از اتاق کشاند: الو، بله. سلام تویی؟ پس از قرنها... حالا هم زنگ نمی زدی. بیچاره آیدا از هیچ جهت شانس نیاورده. پشت خط بهروز نامزد آیدا بود که برای ماموریت به یکی از شهرستانهای اطرف رفته، با شنیدن خبر خودکشی آیدا و از جایی که می دانست تنها کسی که در هر حال با او خواهد ماند مهری هست، تماس گرفته بود تا حال او را جویا شود و همچنین آخرین حرف ها را به تنها دوستش بگوید و به اصطلاح حجت تمام کند؛ اما با برخورد تند و خشک مهری که روبرو شد این طور جواب داد: فردا باز می گردم و همه چیز را تمام میکنم. گوشی را در جیب مانتواش گذاشت و با لحن تندی گفت: لعنتی. فکر کردی کی هستی؟ یعنی بدون تو زندگی پایان می گیرد؟ یعنی آیدا آنقدر احمق و دیوانه هست که بی تو باز هم آرزوی مرگ داشته باشد؟ به یاد آورد اولین باری که بهروز را دید به آیدا هشدار داد که این مرد به درد زندگی تو نمی خورد؛ به او گفت: بهروز دایم چشمش به دنبال زنهاست. من از طرز نگاهش خوشم نمی آید. اما آیدا با خونسردی جواب داد: تو زیاد حساس شدی. او فقط به زیبایی آنها نگاه می کند، اما قلبش در بند عشق من می ماند. زیبایی ها زود گذرند، باور کن. بعد از مدتی آیدا متوجه رفتارهای غیر عادی بهروز شد؛ روزی با مهری به سینما رفته بودند که بهروز را با دختری در حال عبور از خیابان دیدند. همان روز آیدا اعتراف کرد که چند بار او را با زن های مختلف دیده و به او تذکر داده است، اما هر بار بهروز با خنده موضوع را عوض کرده و نهایتاً پاسخ داده که اینها هیچ کدام جای تو را نمی گیرند. به اتاق که باز گشت با تعجب دید دکتر باچند پرستار بالای سر آیدا ایستاده اند و سعی می کند با شک تنفس او را برگردانند. همچنان بهت زده به آنها نگاه می کرد که یکی از پرستارها با تندی به او گفت: اتاق را ترک کنید. بیرون... بی آنکه بداند چه شده به راهرو بیمارستان رفت. اشک از چشمانش سرازیر شد با اصرار یکی از پرسنل بیمارستان را فرستاد داخل اتاق تا حال آیدا را به او گزارش دهد. چند دقیقه بعد پرستار با لبخند بازگشت و گفت: نگران نباش او نفس می کشد. به حیاط بیمارستان رفت، پشت درختی ایستاد و سیگاری روشن کرد و زیر لب گفت: فردا روز دیگری ست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1391ساعت 18:34 توسط لیرا |
|
|
در حالیکه کیفش را بر می داشت گفت: فردا صبح ساعت هفت سر چهار راه می بینمت. و بعد با شیطنت خاص خود بی آنکه منتظر جواب من بماند، کلاس را ترک کرده و در میان ازدحام دانشجویانی که از راهرو عبور می کردند ناپدید شد... دو ماه از شروع این ترم دانشگاه گذشته بود که سر کلاس ادبیات با او آشنا شدم . این درس مشترک ما بود. روزهای اول فقط یک حس خاص، یک جور کنجکاوی نسبت به او و حرف هایش داشتم. خیلی خوب شعر می خواند. فصیح و زیبا. آن قدر که استاد هم شیفته ی بیانش شده بود. رفته رفته به هم نزدیک شدیم. و از وقتی که فهمیدیم مسیرمان از سر چهار راه یکی می شود، با هم قرار گذاشته و از آنجا پیاده به دانشگاه می رفتیم... کتابم را لای پوشه گذاشته و از کلاس خارج شدم. در حال پایین رفتن از پله ها بودم که چشمم افتاد به دفتری که گوشه ی اولین پله بود. دو تا یکی پله ها را طی کردم و فوری آن را برداشته، بی آنکه بازش کنم آن را در پوشه گذاشتم. خود را به اتوبوس رسانده و زود روی یک صندلی خالی نشستم. دفتر را بیرون آورده باز کردم، اما روی اولین صفحه بزرگ نوشته شده بود " مرا نخوان". با تعجب آن را بسته، پیش خود گفتم" پس از کجا بفهمم صاحبش کیست؟ آن را لای پوشه گذاشتم. از اتوبوس پیاده شدم؛ آن طرف خیابان چایخانه کوچک و دنجی بود که معمولاً برای رفع خستگی هایی که اغلب روحی بود به آنجا پناه می بردم. همان صندلی ِ رو به خورشید ِ همیشگی. گرمای آفتاب ِ بعد از ظهر ِ زمستان بهترین چیزی بود که در جوارش آرام می گرفتم. نشستم و فنجانی چای با کیک سفارش دادم. راستش چای اینجا را با هیچ جای دیگر عوض نمی کردم. بخصوص خانه ی خودمان که معمولاً لیلا با ناز و عشوه برایم می آورد و بوسه ای هم کنار حبه قندی که به دهانم می گذاشت می چسباند... تکه ی بزرگی از کیک را به دهان گذاشته و با ولع چای داغ را هورت کشیدم. در همان حال دوباره دفتر را باز کرده اما این بار از آخر و جالب آنکه باز هم کلمه ی بزرگ "مرا نخوان" را ملاحظه کرده و مثل یک بچه ی حرف گوش کن فوری آن را بستم، و روی جلد را با دقت نگاه کردم شاید گوشه ای اسمی یا شماره تلفنی ببینم. جلد ِ طرح داری داشت و کمی کهنه شده بود، اما تمیز و مرتب بی هیچ اثری از صاحب آن. سیگاری روشن کرده به عبور مردم در پیاده رو خیره شدم. همیشه از اینکه مردم را در حال زندگی کردن ببینم لذت می برم. به یاد حرف سارا افتادم "فردا صبح ساعت هفت می بینمت"! اما چرا نیم ساعت زودتر از همیشه؟ پیش خود فکر کردم بهترین زمان است تا سر صحبت را با او باز کنم؛ این بار همه چیز را برایش می گویم. او باید بداند که من مجرد نیستم، هرچند می دانستم او مشتاق تر از این است که متاهل بودنم برایش اهمیتی داشته باشد. اما از آنجایی که نوع کلمات و بکار بردن واژه ها همیشه برایم مهم است، باید خود را آماده می کردم. ناگهان صدای تلفن همراهم افکارم را پراکنده ساخت. لیلا بود -: سلام عزیزم. خسته نباشی. کجایی؟؟؟ از اینکه دائم باید خود را به او گزارش بدهم بیزارم. اما با صبر و حوصله ای که عادتم شده بود جواب دادم: تو راهم. الان می رسم. با خنده گفت : پس زودتر. یادت که نرفته امشب مهمان داریم. اصلاً حوصله ی مهمان بازی های او را نداشتم. یعنی عادت هم نداشتم؛ پیش از ازدواج هر گاه مادر مهمان داشت، یا در اتاق خود بودم یا اینکه به سینمایی، جایی می رفتم و معمولاً با کتابها و دنیایی که داشتم، تنها بودم. نمی دانم با این اخلاقی که از خود و لیلا سراغ داشتم، چرا نتوانستم جواب رد به لیلا بدهم، چون او پیشنهاد ازدواج داد. شاید هم دلیل اصلی پافشاری پدر بود که می خواست برادر زاده ی عزیزش را به خود نزدیک تر ببیند. به هر حال عادت لیلا این بود که در ماه یکی دو بار با دوستانش دور هم جمع می شدند و جالب اینکه اصرار داشت مرا هم در کنار خود داشته باشد. می گفت: می خواهم سلیقه ی خود را به رخ آنها بکشم. و من گرچه رضایتی از این کار نداشتم، مخالفتی هم نمی کردم... رشته افکار از دستم خارج شده بود، به ناچار سارا را گوشه ای از ذهنم قرار داده و به طرف خانه حرکت کردم. هنوز خستگی از تنم بیرون نرفته بود که دوباره با لیستی که لیلا در دستم گذاشت به قصد خرید به خیابان رفتم. در راه ِ بازگشت به خانه سارا تماس گرفت و برایم شعر خواند. این کار را هر غروب انجام می دادیم. گاه من شعر یا متنی می خواندم، گاه او. با فرا رسیدن شب، دو نفر از دوستان لیلا از راه رسیدند. یکی از آنها که مرضیه نام داشت با خنده گفت امشب بالاخره دخترها را بعد از یکی دوسال می بینیم خدا کند چیزهایی را که قرار بود بیاورند، فراموششان نشود. لیلا لبخندی زد و گفت نگران نباش، همه چیز مهیاست. در این بین گاه من به بهانه های مختلف به اتاق می رفتم، روی تخت دراز کشیده و کمی مطالعه می کردم، که یک بار ناگهان چشمم به دفتری که پیدا کرده بودم افتاد و آن را روی میز دیدم. از آنجا که جز من و لیلا کسی در خانه نبود با عصبانیت او را صدا کردم: لیلا... لیلا. بعر از چند لحظه لیلا با ناراحتی به اتاق آمد و گفت: چه خبر شده؟ چرا داد می کشی؟ ماجرای دفتر را تعریف کرده و پرسیدم چرا بی اجازه آن را برداشتی؟ ناگهان قاه قاه خندید و جواب داد: گفتم چی شده. بلند شو بیا بیرون آبروریزی نکن. صدای زنگ در بلند شد. لیلا گفت: فکر می کنم سارا و مهشید هستند. اسم سارا در گوشم پیچید. نکند؟ انگار وزنم چند برابر شده بود. کرخت و سنگین خودم را به راهرو رساندم و از گوشه ی دیوار سالن را تماشا کردم. اما پیش از آنکه چهره ی مهمانها را ببینم صدای آشنای سارا را شنیدم. انگار هیچ چیز نمی دیدم و نمی شنیدم. مثل جنازه ای روی تخت افتادم. چه باید می کردم؟ حتی راه خروجی هم از سالن می گذشت. بهترین کار این بود که خودم را به سر درد بزنم تا مهمانها بروند. صدای خنده و حرف زدنشان آزارم می داد. حتی صدای سارا نیز دیگر برایم جذابیتی نداشت. ساعتی که گذشت لیلا وارد اتاق شد و پرسید: چرا خوابیدی؟ من قول دادم تو را به مهشید و سارا معرفی کنم. زود آماده شو عزیزم، همه منتظر تو هستند. و از کشوی کمد چیزی برداشت و آن را به من نشان داد. با تعجب دیدم مثل همان دفتری ست که در دانشگاه پیدا کرده ام. برگشتم و آنرا روی میز دیدم. پرسیدم یعنی چه؟ سر در نمی آورم. لیلا دوباره خندید. از آن خنده هایی که مرا به حد جنون عصبانی می کرد. بلند شدم دفتر را آورده و کنار آن دفتری که دست لیلا بود قرار دادم. درست مثل هم. فقط جلد دفتر لیلا نوتر بود. لیلا دستم را گرفت و به طرف خود کشید بوسه ای به گونه ام زد و گفت: این یکی از اسرار ماست؛ بیا خودت متوجه می شوی. دستم را کشیدم و سر درد را بهانه کردم. لیلا آن دفتری را که من پیدا کرده بودم نیز برداشت و به سالن پذیرایی رفت. صدای سارا را شنیدم که می گفت: وای خدای من دفتر من پیش تو چه کار می کند؟ و لیلا ماجرایی را که من برایش گفته بودم، تعریف کرد... آن شب با ناراحتی و سختی گذشت. چند روزی به دانشگاه نرفتم. بعد از مدتی فهمیدم آن دفترها خاطرات خصوصی آنها را در بر داشت. اگر دفتر را خوانده بودم می فهمیدم سارا مجرد نیست و آن کسی که با ماشین به دنبالش می آمد پدرش نبود. شوهرش بود! از آن زمان سالها می گذرد. و اینک من مجرد هستم و دنیایم را با هیچ کس تقسیم نخواهم کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1391ساعت 17:30 توسط لیرا |
|
|
آرام دستگیره ی در را خم کرد، در زوزه ای کشید و روی پاشنه چرخید. به نظر می رسید کسی بیدار نشده. کفشهایش را جفت کرده کنار دیوار گذاشت و پاورچین پاورچین از راهرو عبور کرد، از کنار اتاق مادر که رد می شد گرمای روشنی به صورتش پاشید اما ترجیح داد خستگی هایش را به اتاق خود ببرد و خلوت او را به هم نزند. لباسش را به جالباسی آویزان می کرد که صدای گرم مادر را شنید: خسته نباشی عزیزم. اول چای بیارم یا شام می خوری؟ این تکرار بی وقفه ی مهربانی درگیری های روز مره ی کسالت بار را دور می کرد. برگشت به انحنای ظریف لبخند مادر نگاه کرد، چنان که می خواست لحظه ها را به درون خود بکشد؛ جواب داد: میشه سرم را روی پاهات بگذارم؟ مادر لبه ی تخت نشست سرش را با دو دست گرفت و پیشانی بلندش را بوسید و پیچک های کوتاه و آشفته ی موهایش را یکی یکی باز کرد... صدای افسانه که به گوشش رسید هنوز شعاع آفتاب به پنجره نرسیده بود: دوباره سرت رو پایین تخت گذاشتی و خوابیدی، آخه چطور بدون بالش خوابت می بره؟ بلند شو باید زودتر بری عکس مادر رو از عکاسی بگیری و با بقیه ی وسایل ببری مسجد. به کوچه قدم گذاشت، باز آفتاب همه جا منتشر شده بود... "لیرا" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 17:10 توسط لیرا |
|
|
درود به دوستان و اساتید عزیز. با توجه به نقدهایی که شده بود، این داستان بازنویسی شده و در خدمت شماست.از حوصله و دقتی که دارید سپاسگزارم. ... به اصرار همسرش پرده اتاق را کنار زد و به دختر نگاهی از سر شوق انداخت؛ سبزه رو بود و چشمان درشت و گیرایی داشت. موهای مشکی و مجعدش از زیر روسری کوتاهی خودنمایی می کرد. بعضی روزها هنگام بازگشت از مغازه او را می دید که کودک خردسالی را بغل کرده و کنار در خانه شان ایستاده. اما هیچگاه فکر نمی کرد یک روز حبیبه دخترک را به خانه دعوت کند و همچین پیشنهادی به او بدهد. · پرده را انداخت و چند قدم از پنجره فاصله گرفت، پرسید: اسمش چیه؟ حبیبه جواب داد: طیبه. قشنگه، مگه نه؟ ابروهایش را گره زد و دوباره سوال کرد: چند سال داره؟ - فکر می کنم دوازده سالی داره، مرد حرفش را قطع کرد و گفت: اما بیشتر از اینها به نظر می رسد و بعد دوباره پرده را کنار زد و به حیاط نگاه کرد. حبیبه که احساس کرده بود همسرش از انتخاب او بدش نیامده، ادامه داد: کافی ست تو راضی باشی همه چیز را به ما بسپار. من با مادرت در میان گذاشته ام، او در صورت تمایل تو با خانواده اش صحبت خواهد کرد. از خدا بخواهند دامادی مثل تو داشته باشند. سلطان بادی به غبغب انداخت و گفت: درست مثل خانواده ی خودت! یادت هست روز خواستگاری خواهرت نتوانست تا رفتن ما صبر کند، رو به تو کرد و گفت چه شانس خوبی نصیبت شده است خدا را شکر کن و قدر این خانواده را بدان. البته بگویم من از تو راضی هستم و اگر خودت دست به کار نمی شدی امکان نداشت زن دیگری به این خانه بیاورم؛ بعد برگشت نگاهی به زن انداخت و بچه را از بغلش گرفت بوسید و با رضایت دستی به موهای بلندش کشید و گفت: اگر اصرار مادر نبود خودم تمایل چندانی به این کار نداشتم، بعد دوباره بچه را به حبیبه داد و به قصد رفتن به مغازه از اتاق بیرون آمد... سه سال از ازدواج آنها می گذشت، آن روزها حبیبه پانزده ساله با صورتی کاملاً معمولی بود که البته بخاطر هیکل لاغر و ظریفش کم سن و سالتر به نظر می رسید، تنها چیزی که ظاهرش را کمی خاص نشان می داد موهای بلند و خرومایی رنگش بود. بر خلاف او سلطان درشت قامت، با صورتی جذاب و مردانه که در آن محله زبانزد خاص و عام بود و بیشتر خانواده ها آرزو می کردند با فرزند حاج رمضان وصلت داشته باشند و دل تنها پسر این خانواده را تصاحب کنند. و این حبیبه بود که شانس در خانه اش را زد و حالا حاصل این زندگی مشترک دختر بچه ی یک ساله ای است که سلطان بی نهایت او را دوست دارد... بعد از رفتن سلطان حبیبه از پنجره به حیاط سرکی کشید و دختر را صدا زد: طیبه، طیبه بیا داخل اتاق با تو کار دارم. وقتی طیبه به اتاق آمد حبیبه بچه را که تازه به خواب رفته بود، در گهواره گذاشت و بعد خیلی خلاصه از زندگی کردن در آن خانه و خانواده صحبت کرد. دخترک که کم و بیش حدس هایی زده بود و می دانست مرسوم کشورشان این است که سن ازدواج دختران همین حدود باشد، بی آنکه اعتراضی به اصل موضوع داشته باشد از سر کنجکاوی سوال کرد: مگر حاج رمضان یک پسر بیشتر دارد؟ حبیبه در حالی که روسری را از سر دخترک بر می داشت جواب داد: بله همین یک پسر؛ سلطان. و بعد ادامه داد: خیالت راحت باشد او از تو خوشش آمده و من هم که اعتراضی ندارم. اصل شرع و عرف است که این اختیار را به مرد می دهد دیگر به چیزی کار نداشته باش؛ و طوری به حرفهایش ادامه داد که دختر قند توی دلش آب شد و با خود آرزو کرد ای کاش او هم بتواند به این خانواده ملحق شود. بعد از رفتن طیبه، حبیبه به اتاق مادر شوهر رفته و کل ماجرا را با آب و تاب برایش تعریف کرد. وقتی حرفش به پایان رسید مادر سلطان گفت: من از تو راضی شدم. اما کار تو تمام نشده در اصل این اولین قدم تو برای خوشبختی بیشتر این خانواده است. تو با صبوری و مهربانی کردن به این دختر باید راه و روش زندگی را به او یاد بدهی. می دانی که من دیگر حوصله این کارها را ندارم و نمی خواهم پای مادرش زیاد به این خانه باز شود. پس تو باید عهده دار همه ی کارها باشی. حبیبه تازه فهمید این شروع داستان است و خدا می داند تا کجا این توقعات بی جا ادامه دارد، آهی کشید و به اتاق خود بازگشته، کنار گهواره کودکش نشست و به گذشته های نه چندان دور فکر کرد... به یاد آورد هنگامی که مراحل خواستگاری و عروسی شان کم کم داشت پیش می رفت و او روز به روز علاقه اش نسبت به همسر آینده اش بیشتر می شد، شبی مادر سلطان به خانه ی آنها آمد و با مقدمه چینی گفت: می دانید که ما یک فرزند داریم و یک عروس برایمان کم است، دلمان می خواهد خانه مان شلوغ باشد و نوه هایمان کنارمان باشند. از اینکه بگذریم توانایی مرد به داشتن زنان متعدد است. من هم در جوانی بدم نمی آمد حاج رمضان دوباره ازدواج کند اما او گوشش بدهکار نبود؛ حالا سلطان باید جبران کند. بلاخره آن روز از حبیبه قول گرفت که با این مسئله کنار بیاید و حبیبه هم که آرزوی ازدواج با این مرد خوش قامت را در سر خود پرورانده بود سر تسلیم فرو آورد. یک سالی از ازدواج آنها نگذشته بود که مادر شوهر چند دختر را برای ازدواج مجدد به پسرش پیشنهاد داد، ولی سلطان از هر کدام ایرادی می گرفت،. شاید نمی خواست همسرش را ناراحت کند. اما مادر دست بردار نبود و همه چیز را از چشم حبیبه می دید وهر روز به بهانه های مختلف با او بداخلاقی می کرد. حتی بعد از اینکه تنها نوه اش نیز به دنیا آمد، دست از بهانه جویی برنداشت تا بالاخره حبیبه تصمیم گرفت خودش برای سلطان دستی بالا بزند که هم دل مادر شوهر را به دست آورد و هم این کار را با سلیقه ی خود انجام دهد تا از خطرات بیشتر جلوگیری نماید... خانه ی طیبه چند کوچه پایین تر بود. پدرش (جمعه) با آنکه سن و سال زیادی نداشت اما شکسته به نظر می رسید؛ کارگر نانوایی بود و خانواده سلطان را از قدیم می شناخت. چهار بچه داشت بزرگترینشان طیبه بود و بقیه پسر بودند. و از آنجا که روزگارشان به سختی می گذشت، بدشان نمی آمد دخترشان زودتر ازدواج کند و با مقدار پولی که به عنوان طویانه (شیربها) از خوانواده مرد می گیرند زندگی راحت تری برای خود تدارک ببینند. حالا از قضا بهترین خانواده از دخترشان خواستگاری می کرد و آرزوی آنها اینچنین به زیبایی تحقق می یافت. طیبه بعد از بازگشت به خانه جریان را برای مادرش بازگو نمود. مادر با خوشحالی نگاهی به دختر اندخت، دستی به سرش کشید و گفت: می دانستم این چشمهای زیبا کار خودش را می کند! آخر مگر می شود کسی چشمهای تو را ببیند و اسیرت نشود؟ خدا را شکر این وصلت برای ما خیر و برکت دارد، تو به خانه ی بخت می روی و پدرت هم با مقدار طویانه ای که آنها می دهند، می تواند برای خود مغازه ی نانوایی راه بیندازد و از کارگری نجات پیدا کند... اما سلطان تا شب از فکر این وصلت دوباره خارج نشد؛ غروب زودتر از همیشه مغازه را به دست شاگرد خود سپرده و به خانه رفت. مغازه ی او بزرگترین برنج فروشی آن محله بود و اهالی او را می شناختند، بعضی هم که سن و سالشان بیشتر بود از قدیم با پدر سلطان (حاج رمضان) آشنایی داشتند. خلاصه آنها از معتمدین و سرشناسان محله و شهر خود بودند. به خانه که رسید مستقیم به اتاق پدرش رفت، این عادت همیشگی سلطان بود. بعد از احوالپرسی معمولی پدر گفت: شنیده ام می خواهی با طیبه دختر جمعه ازدواج کنی؟ - این انتخاب حبیبه است اگر شما راضی نباشی هیچ وقت این ازدواج صورت نمی گیرد. پدر در حالی که لبخند می زد گفت: فکر خوبی ست و من موافقم. فردا برای صحبت کردن به منزل آنها می رویم... مراسم خواستگاری خیلی زود برگزار شد، و چون سلطان مورد قبول افراد محل و همچنین خانواده ی طیبه بود، همه چیز خیلی خوب سپری شد و دخترک در بهتی ناباورانه و در عین حال شیرین پای سفره ی عقد نشست. حبیبه با وجود اینکه عمیقاً از این ماجرا دل خوشی نداشت اما با رویی باز به مهمانان خوش آمد گویی کرد و سخت مشغول پذیرایی بود، در عین حال گاهی هم دختربچه اش را بغل می کرد و پنهانی اشکی می ریخت. اما از آن طرف همه چیز بر وفق مراد سلطان پیش می رفت. در میان هلهله و شادی اطرافیان، شب به آخر رسید و مهمانان یکی یکی رفتند. پدر سلطان طیبه را به اتاقی که تزیین شده بود برد و دستش را در دست سلطان گذاشت. حبیبه با چهره ای تکیده و خسته به بهانه ی خواباندن دخترش به اتاق خود پناه برد. چراغها یکی پس از دیگری خاموش شد. تنها اتاق جدید سلطان چراغش روشن بود. طیبه روبروی آینه ایستاد. تور سپید را از صورتش کنار زد و به چشمان دخترک آینه نگاه کرد، گویی آینده روشنی را مجسم نموده باشد لبخند زیبایی زد و ناگهان خود را در آغوش گرم سلطان پیدا کرد. شب از نیمه گذشته بود. هیچ کس نمی دانست زمان آبستن حادثه ای دلخراش است. حبیبه که خواب به چشمش نمی آمد، دائم طول اتاق را با قدم هایش می شمرد. نه، گویی این شب پایانی ندارد. پدر و مادر سلطان در خواب ناز بودند و یکی یکی رویاهایشان را تعبیر می کردند که صدای فریادی در فضای خانه پیچید. حبیبه با دلهره از اتاق خارج شده به طرف حیاط دوید سلطان سراسیمه به طرف او رفت، و بعد هر دو به اتاق تزیین شده رفتند. چند دقیقه بعد در حالیکه مرد هیکل نیمه جان دخترک روی دستش بود، به طرف در حیاط دوید. حبیبه گریان و مظطرب به اتاق خود بازگشت و دختر کوچکش را در آغوش گرفت و آهسته با خود زمزمه کرد: این شب کی به صبح می رسد؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1391ساعت 17:44 توسط لیرا |
|
|
مهربانی آفتاب از شیارهای عمود پرده به او میتابید. بیدار شد و به ساعت دیواری نگاه کرد. پتوی قهوه ای رنگی که دور بدنش پیچیده شده بود را کنار زد و با عجله از جا برخاست. بچه ها رفته بودند، همیشه روز برای آنها زودتر شروع میشد. آبی به صورتش زد، یک فنجان شیر سرد او را سر حال می آورد. باید زود به دادگاه برسد. امروز کابوس چند ساله ی او پایان میگیرد. در حالیکه موهایش را پشت سر می پیچید در کمد را باز کرد، مانتو شلوار سورمه ای، جوراب ضخیم، و یک مقنعه ی مشکی. این روزها بیشتر وقت او در دادگاه میگذشت. پوشه ای روی میز قرار داشت آن را به زور در کیفش جا داد، سوییچ را برداشت و به راه افتاد... امان از این ترافیک، سیگاری روشن کرد و منتظر ماند. صدای بوق ماشینها در گوشش میپیچید. به یاد آورد روزی که باید به جلسه ی اولیاء و مربیان میرفت... تب شدیدی داشت، از خانه بیرون آمد. مدیر وقتی حال او را دید با تأسف گفت: "باز هم تنها هستید و البته دیر هم رسیدید." جواب او فقط یک کلمه بود: متأسفم. همیشه، همیشه تمام مسئولیتهای مهم از آن او بود... صدای بوق ماشینها او را به خود آورد. راننده ی پژوی نقره ای رنگی که کنار او قرار داشت، برّ و بر نگاهش میکرد. یک نگاه به آینه انداخت؛ همه چیز درست بود، حتی یک تار مو هم پیدا نبود. سیگار را خاموش کرد... راهرو دادگاه مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود. زنی فریاد میکشید: مردیکه ی کافر مرا میزند که چرا آرایش نمیکنی؟ چرا عطر نمیزنی؟ چرا چادر سر میکنی؟ چرا با دوستانم بد رفتاری میکنی؟ یک عده آدم از خودراضی که همه مثل خودش بی دین و الکی خوش هستند. و بلند بلند گریه سرداد. بالاخره بعد از چند دقیقه با تذکر و دلسوزی دایه وار مردم آرام گرفت. یکی میگفت: "بیچاره چه میکشد از دست این مرد"؟ دیگری میگفت:" اصلاً همه ی مردها مثل هم هستند"! به طبقه ی بالا رفت؛ اتاق102. چند دقیقه روی صندلی نشست، اما از وکیلش خبری نشد. ترجیح داد در راهرو منتظر بماند. همانطور که قدم میزد متوجه مردی شد که با وکیل خود در حال گفتگو بود: "ببین همیشه همینطور آبروی مرا میبرد. اگر میگویم دوست ندارم زنم بوی پیازداغ بدهد، کفر گفتم؟ میخواهم مرتب و آراسته باشد، گناه کردم؟ مرا از رفت و آمد با دوستانم منع میکند. ساعتهای رفت و آمدم را کنترل میکند. حالا هم دیدی که چگونه هوار میکشید و آبروریزی میکرد"... از دور وکیلش را دید که با چند نفر صحبت میکند. دقایقی بعد به طرف او آمد و پس از سلام و احوالپرسی گفت: "دنیای عجیبی ست، این آقا یکی از موکلهای من بود. از من میخواست با نامزد دخترش صحبت کنم تا راضی به جدایی شود، میدانی چرا؟ چون به تازگی شخصی ثروتمند و اسم و رسم دار از دخترش خواستگاری کرده؛ از او پرسیدم پس تکلیف عشق و علاقه چه میشود؟ جواب داد وقتی نانی برای خوردن نداشته باشی، عشق در هزار توی زندگی گم می شود. پرسیدم دخترتان راضی به جدایی هست؟ جواب داد رضایت او با من. شما پسر را راضی کن و مزدت را بگیر"!... پرونده را به دست وکیل داد و با هم به اتاق 102 رفتند. ساعتی بعد با لبخند رضایت آمیزی که بر لبهای وکیل نشسته بود از اتاق خارج شدند. در حالیکه با هم دست میدادند از او سوال کرد: با پرونده ی آن موکلتان چه میکنید؟ وکیل با ابهام جواب داد: هیچگاه نفهمیدم عشق بر زندگی مقدم است، یا زندگی بر عشق. دست داده و خداحافظی کردند. از پله ها پایین رفت، سرش به دوران افتاده و صداها در گوشش می پیچید. گوشه ای ایستاد، کودکی گریه کنان به دنبال مادرش راه میرفت پایش لغزید و افتاد. خم شد دست بچه را گرفت و او را بلند کرد. مادر برگشت کودکش را در آغوش گرفت و کمی ایستاد تا او را آرام کند. شکلاتی به دست دخترک داده رو به زن کرد و گفت: کاش او را با خود نمیآوردی. زن با تلخی جواب داد: کسی را ندارم. شوهرم معتاد است، دار و ندارمان را فروخته، چند ماه است کرایه خانه را نداده و صاحبخانه شکایت کرده؛ حالا هم من باید جوابگو باشم، چون قرارداد اجاره به نام من است. احساس کرد ناتوان تر از آن است که کلامی برای تسلی خاطر این همه درد داشته باشد. در میان انبوه مردم از دادگاه خارج شد، به طرف ماشین رفت، لحظه ای ایستاد، برگشت و به ساختمان دادگاه نگاه کرد: همه چیز تمام شد. دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: اما من شاد نیستم. پشت فرمان نشست. نمیدانست کجا برود فقط احساس میکرد به هوای تازه احتیاج دارد. کنار یک پارک محله ای ماشین را متوقف کرد. کمی قدم زد، سر و صدای بازی بچه ها او را به روزهای دور برد... بعد از دعوای سختی که داشتند بالاخره قرار بر این شد که ماهی یکبار بچه ها را تفریح ببرند. اولین روز تعطیل با هم به پارک رفتند. روز خوبی بود، حسابی به آنها خوش گذشت. شب خسته به خانه باز گشتند، وقتی بچه ها خوابیدند، دوباره بر سر خرج و مخارج بحث شروع شد... روی نیمکتی آرام گرفت. روبروی او مردی لبه ی باغچه نشسته و غرق مطالعه ی روزنامه بود که توپ بازی بچه ها جلوی پای او افتاد. مرد لبخندی زد، بلند شد کمی با توپ بازی کرد و آنرا به سمت آنها پرتاب نمود و دوباره نشست و به خواندن روزنامه ادامه داد. از خود پرسید دغدغه های زندگی از چیست؟ مرد بلند شد سیگاری روشن کرد و آهسته آهسته دور شد... بعداز ظهر بود که به خانه برگشت. به اتاقش رفت. چند کتاب از قفسه افتاده و دفتر و خودکارش روی زمین پهن بود. چه شبهایی در این اتاق به انتظار صبح سپری شد، و چه سخت و جانکاه بود روزهایی که به انتظار رد شدن دقیقه ها میگذشت. با اینکه در روزشمار زندگی مشترک او، آثاری از کتک کاری و اعتیاد به چشم نمیخورد، اما روحش آزرده بود. بارها به همسرش توضیح داده بود در زندگی چیزهایی هست که به دید نمی آیند اما اهمیت فراوانی دارند، مثل درک متقابل، اهداف مشترک داشتن، مثل حرفهایی برای گفتن و شنیدن، مثل با هم بودن و با هم بچه ها را بزرگ کردن، و و و. اما جوابی که میشنید این بود: "به این حرفها میگویند بهانه جویی"! برخاست به زمین نگاه کرد، به دیوارها نگاه کرد، به پرده ها نگاه کرد. قاب روی دیوار را صاف کرد. پردهها را عقب کشید و دریچه را گشود و جاسیگاری را برداشت. روزها بود که وقت و حوصله ی آشپزی نداشت. از یخچال یک بسته ماهی و سبزی بیرون آورد. ظرفها را شست و در کابینت قرار داد. همه جا را جارو و گردگیری کرد. به اتاق برگشت. تختخواب را مرتب کرد، به گلدانها آب داد و برگهای زرد گلها را جدا کرد. روی میز آرایش همه چیز در هم ریخته شده بود، آنها را مرتب کرد: خیلی وقت است به تو نپرداخته ام، چقدر دلم برای تو تنگ است سایه کوچک تنهایی ها؛ و غبار از آینه گرفت. کتابها را برداشت و در قفسه جا داد، به یاد آورد چقدر بر سر کتاب خواندن بحث و گفتگو داشتند: "همیشه سرت در کتاب است، چون همه چیز برایتان مهیاست وقتت را بیهوده میگذرانی"!... با فندک شمعی کنار قفسه ی کتابها روشن کرد. کتابی لغزید و افتاد، آن را برداشت و باز کرد: «سلام ای غرابت تنهایی/ اتاق را به تو تسلیم میکنم/ چرا که ابرهای تیره همیشه پیغمبران آیه های تازه ی تطهیرند». ع.ش. شاپرک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1391ساعت 16:59 توسط لیرا |
|
|
صد بار گفتم من موافق نیستم. محمود از پشت میز بلند شد و طول اتاق را قدم زد، و بعد انگار که کشف مهمی انجام داده فریاد زد: این خوب است، بهترین راه این است که یکی از ما چند روز بیمار شود، در این مدت آبها از آسیاب می افتد. اما کیوان با همان لحن قاطع گفت: باز هم موافق نیستم . با صدای زنگ در گفتگوی آنها ناتمام ماند. افشین در حالیکه جعبه ی بزرگی حمل میکرد وارد اتاق شد، آن را گوشه ای گذاشت و نفس زنان خود را روی صندلی انداخت. محمود لیوان آبی به دستش داد و پرسید: حالا چرا همه را آوردی؟ فکر نکن اینجا امن ترین جای دنیاست. این سوء تفاهمی بیشتر نیست. کیوان در ادامه ی حرف محمود گفت: کل زندگی سوء تفاهم است البته از نظر محمود! بعد رو به او کرد و ادامه داد کاش زندگی همینقدر که تو می گویی و می خواهی شوخی بود. محمود فریاد زد: خوب که چه؟ میخواهید دنیا را زیر و رو کنید؟ می توانید؟! افشین لیوان آب را محکم به روی میز گذاشت طوری که مقداری از آب آن به بیرون ریخته شد:نمی توانیم؟ یادتان نرود که ما قول دادیم و باید از این وضعیت خلاص شویم. به جای دعوا کردن کمی فکر کنید. کم کم شب داشت جای روز را می گرفت و این فکر که فردا روز سختی در پیش دارند ذهن هر سه نفر را مشغول کرده بود... به نظر شما دعوای این سه نفر بر سر چیست؟ اتفاقات قبل و بعد را شما بسازید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12:6 توسط لیرا |
|
|
پیش خودش فکر کرد این عادلانه نیست، سرعت ماشینو کم کرد؛ نگاهی به رودخونه انداخت، خروشان بود. نگه داشت، پیاده شد؛ روی پل رفت.: تا کی میتونم کنارش باشم؟ اون اول راهه. و برای من همه ی زندگی نقطه ی نهاییست. چه اتفاقی می افته؟... آرش از مدرسه برگشت؛ زنگ درو فشار داد... دوباره... کجایی مامان؟ شماره گرفت... : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد.: اه، دوباره زنگ درو فشار داد... به طرف پله ها رفت دوباره برگشت شماره گرفت...: سلام بابا مامان نیست...: کلید نیاوردم... : نه عصر کلاس دارم... خداحافظ... به طرف پله ها رفت... سنگریزه ای برداشت به رودخونه پرت کرد، نه نباید مردد بشم. میدونم پیش اون نمیره. میدونم؛ فکر کرد: میره خونه ی رضا... زنگ در و فشار داد...: کیه؟...:منم آرش، رضا هست؟... - ناهار خوردی؟ - آره، یعنی سیرم... در کیفشو باز کرد کتاب ریاضی رو بیرون آورد... چند بار به صفحه ها نگاه انداخت... مامان هر وقت کتاب ریاضی رو میدید می گفت تنها درس دروغ ریاضیه... : مامان چرا این جور فکر میکنی؟... : چون یک با یک برابر نیست. آب دهنشو قورت داد، چشماشو بست به دریاچه خم شد. سوار ماشین شد... زنگ درو فشار داد..: کیه؟...: به آرش بگید بیاد پایین...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 13:22 توسط لیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1392 اسفند 1391 آذر 1391 مهر 1391 شهریور 1391 مرداد 1391 فروردین 1391 تیر 1390 |
|
RSS
|