یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393

تا به تا

دوباره کفشاتو تا به تا کردی پات. پسرک نگاهی به زن انداخت و لب پله ها نشست و کفشهایش را درآورد و با دقت به آنها نگاه کرد.

:کو پس این یکی که نشونه داشت؟

زن از بالای سر او را ورانداز می کرد. پشت کاپشن زرد و رنگ و رفته اش را تکاند و گفت: دادم تعمیر.  و بعد اندام کشیده و زیبایش را با چادر پوشاند.

: تو که این چیزها رو نمی فهمی. بیا بریم دیر شد بخدا.

به شیشه ی پنجره، ها کرد و لکه ها را با آستین ژاکتش گرفت. حیاط سرد و یخ زده بود؛ به سمت پسرک که داشت برایش دست تکان می داد بوسه فرستاد و بعد برگشت به عکس روی دیوار گفت: خوب نگاه کن! خروس خون تا واق واق سگ.

حوله را برد کنار صورتشویی و به دست مرد داد: جون جدت فقط صورتت رو خشک کن به سر و کله ت نکش.

مرد وارد اتاق شد. شعله ی بخاری را بالاتر کشید، کتری را روی زمین گذاشت و دستش را گرم کرد. نشست سفره ی نیمه تا خورده را باز کرد و داد زد: پس چی شد نکنه مرغ هنوز تخم نذاشته؟ نیشش را باز کرد و ادامه داد شاید قرار دوزرده برامون بذاره؟

ماهیتابه را روی یک تکه نان وسط سفره گذاشت و انگشت نشانه اش را چند بار به بینی زد: بخور و زود برو. حوصله ندارم سرم داره می ترکه.

: چیه سیگارت ته کشیده؟ و دستش را گرفت و کشید طرف خودش چشمکی زد و ادامه داد: برو یه کم به خودت برس. دستش را به سختی کشید، مرد در حالیکه بیرون رفتن او را تماشا می کرد گفت: صد بار گفتم دائم موهاتو کوتاه نکن. باس یه فرقی بین من و تو باشه؛ از اون آبجی ت یاد بگیر. به جای اینکه کله ی سحر رفتنش و نگاه کنی یه کم لباس پوشیدنش،  زندگی کردنش، بچه داریش، خانومیش رو نگاه کن. نمی دونم مردیکه چی از زندگیش می خواست که این زن نداشت.

 بعد با صدای بلندتری ادامه داد: از اون قرمزه بزن.

...

در دستشویی را محکم بست. کف دستش را طوری به لبهایش می کشید که انگار حشره ای او را نیش زده. صدای پای مرد آمد که می رفت.

 به اتاق رفت و پرده ها را کشید. تاریک شد. صدای ضبط را بلند کرد، بعد انگار مسئله ای به یادش آمد ضبط را خاموش کرد و دوباره به قاب روی دیوار خیره شد: همین جوری زل زدی که چی؟ من تصمیم خودمو گرفتم. تمومش می کنم. امروز بهش می گم،  اگه موافق بود، یعنی اگه اونم بخواد، حله. هر چی باشه بهتر از اون نامردِ که طلاق داد و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد.

پرده ها را کنار زد، آفتاب روی فرش کهنه منتشر شد. رفت کنار آینه با انگشت هر دو طرف موهایش را بالا برد و دستی به صورتش کشید. بی شعور هنوز نفهمیده. صدایش را کلفت تر کرد: باس یه فرقی بین من و تو باشه!  لعنتی؛ لعنت به روزی که به طرف قاب برگشت، به شبی که... با مادر همدست شدی. فکر کردی عروسک ساختی؟ نه واقعاً چی فکر کردی؟ اصلاً فکرد کردی؟ چی دارم می گم؟  تا اومدم خودمو تو آینه تشخیص بدم، گفتی بلوز شلوار پسرونه گرفتم از فردا باید بیای در نونوایی کنار خودم وایسی کار یاد بگیری. دیگه به حرف اون بیچاره گوش نکردی. دیگه اینجاها عقل زنت کار نمی کرد. تو حسابش نمی کردی. فقط گاهی شبا یادت می افتاد زن داری. هر چی گفت بذار بره مدرسه،  با هم سن و سالای خودش، هم شکلای خودش.  تو نذاشتی.

حالا خوب نگاه کن. از خروس خون تا واق واق سگ.  فک کردی چرا به دیوار آویزونت کردم؟ از من گذشت. من مردم. همون روزهایی که نگاه نکردی و ندیدی. دیگه نمیذارم خواهرم، بچه ش جلوی چشام آب بشن.

...

شب از تمام پنجره ها پیدا بود. در حالیکه پسرک در آغوشش به خواب رفته  بود در خانه را باز کرد. چادر از سرش افتاد و موهای مشکی و بلندش روی شانه پریشان شد.

گوش به زنگ پشت پنجره تماشا می کرد، بعد از چند دقیقه به اتاق او رفت.

: این چه حرفیه؟

صدایش را بلندتر کرد: همینه و تو خوب می دونی. از بچگی می دونستی. چون نه جلوی من لباس عوض کردی، نه با من به حمام میومدی.

: بس کن تو خواهرمی و اون شوهر توِ.

: شوهر؟ و قاه قاه خندید.

اندکی گذشت. صداها آرامتر شد و حرف ها شمرده تر. ساعتی بعد در حالیکه لبخند به لب داشت به اتاق خودش رفت.

قاب را برعکس به طرف دیوار برگرداند: دیگه کافیه، برگرد.

ساعت شش صبح بود. صدای تلنگر باران به شیروانی در فضای خانه شنیده می شد. جعبه ی خالی سیگار را مچاله کرد و درون سطل آشغال انداخت.: زندگی را تا آخر دود کردم.

بارانی بلند مشکی اش را پوشید؛ کیفش را برداشت و از در خانه بیرون زد.  

...

جنازه ای که چند روز بعد کنار رودخانه پیدا شد، هویت مشخصی نداشت

نوشته شده توسط لیرا در 12:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم تیر 1393

نگار

از مطب دکتر زمانی برگشتم. خیابان آن ساعت ترافیک سنگینی داشت. گرما هلاک کننده بود و آدم ها سرگردان ِ چه کنم هایشان بر سر چهار راه ها منتظر چراغ سبز بودند. عبورمن اما از پیاده رو بود. به جواب آزمایش نگار فکر می کردم. از سال دوم دبیرستان با هم دوست بودیم. نه تنها دوست که همدیگر را می شناختیم.

دکتر گفت خوب شد تنها آمدید! خوب شد شما آمدید!

اما سیروس منتظر خبر است. می خواهد جواب آزمایش همسرش را قبل از خود او بداند. آنها شرط بندی کردند. نگار می گفت:سادگی می کند، هفت ساله به هر دری زدیم، هزار جور دوا درمون کردیم هنوز امیدوارِ. و من سکوت می کردم. هیچگاه از این آرزو سر در نمی آوردم. تولد انسانی که می تواند وجود نداشته نباشد. به هر حال هر کس بار آرزوهای خویش را به دوش می کشد. محکم به پیشانیم زدم: خدایا چرا من؟ چی بگم؟ باید به اونها چی بگم؟  

از جیب مانتو دستمال کاغذی مچاله ای بیرون آوردم و صورت خیسم را پاک کردم. لعنتی، به جز روزهای طویل کسل کننده و رخوت شب های گزنده به نیش پشه های کینه ای چیزی به ارمغان ندارد این فصل.

صدای گوشی همراهم هشدار تلخی بود که می بایست... جواب دهم.

:الو

:بله. الان از مطب اومدم.

:چی شد؟ درست بود؟ حامله س؟ او را تصور کردم. راه می رفت و لبخندی بر سبیلش نقش می بست که: بله من درست حدس زدم.

:وای سیروس... ماشین را بد جایی پارک کردم. خودم تماس می گیرم. و فوری قطع کردم.

...

: همین که سلامت و شاد کنار هم باشند کافی نیست؟ :  کدوم شادی؟ شادی با وجود بچه کامل می شه. درست سال پیش، همین فصل بود که این صحبت بین من و مادر سیروس رد و بدل شد. او با چهره ی استخوانی و ابروهایی که فکر می کردی وقت تولد گره خورده و تا لحظه ی آخر به همین حالت باقی خواهد ماند بی آنکه به من نگاه کند، ادامه داد: باید به یزد برید. باید پیگیری کنید. اگه نشد، راه دیگه ای هم هست. دنیا که به آخر نمی رسه. من فقط یک پسر دارم. و من همیشه فکر می کردم سارا از زن دیگری ست... و اینطورنبود. سفرشان به یزد حدود یک ماه طول کشید و پاسخی که از این مراجعه به دستشان رسید این بود که هیچکدام مشکلی ندارند.

...

به پارک ِ محله ای کوچکی رسیدم. لب باغچه زیر درختی که سایه نداشت نشستم. دیدن هر چیز حتی مورچه ای که از روی سنگ چین باغچه رد می شد حالم را به هم می زد. چند بار شیشه ی عطرم را بیرون آوردم و زیر بینی گرفتم اما فایده نداشت. به سرعت خود را به دستشویی پارک رساندم.

ساعتی از شب گذشته بود که ماشین را داخل پارکینگ برده و نمی دانم چرا با وجود اینکه آسانسور کار می کرد، پله ها را آرام و بی رمق بالا رفتم. کلید را چند بار در قفل ِ در چرخاندم اما باز نشد، همان لحظه پیرمرد همسایه لنگان لنگان با نوه اش از آسانسور بیرون آمدند. پیرمرد که گوشش به سختی می شنید با صدای بلند گفت: در وا نمی شه؟ همانطور که با کلید کلنجار می رفتم پاسخ دادم: وا نمی شه لعنتی. با صدای بلندتری دوباره پرسید: دخترم مگه گوشت سنگینه در وا نمی شه؟ نگاهش کردم و بی اختیار لبخند زدم. چه قدر دلم می خواست جای دخترک مو خرمایی باشم. دخترجلو آمد کلید را گرفت و قفل در را باز کرد.  

وارد خانه شدم و بدون آنکه چراغی روشن کنم روی کاناپه کنار پنجره افتادم. برگه ی جواب آزمایش را از کیف بیرون آورده نگاهی به آن انداختم. روزهای گذشته مثل تابلویی خاکستری جلوی چشم هایم ظاهر شد. نگار، لاغرتر و نحیف تر از همیشه بود. حالت تهوع، استفراغ و گاه هم دمای بدنش بالا می رفت. و قلبش ضعیف می زد. آنروز هم که برای چندمین بار به مطب دکتر زمانی رفته بودیم فشارش طبق معمول پایین بود. دکتر یک سری آزمایش و تست انجام داد و نتیجه این برگه ی ضمخت و سردی بود که لای انگشتان لرزان من بازی می کرد. گوشی را برداشتم و شماره ی سیروس را گرفتم.  ازآنطرف نگار هم پشت خط بود.

: سلام.

: بلاخره تماس گرفتی. خوبی؟ چیزی شده؟ جواب چی شد؟ دکتر چی گفت؟

با صدایی که انگاراززیر یک بالش صد کیلویی به گوش می رسید جواب دادم: دکتر گفت جواب مشکوکِ.  باید دوباره آزمایش بده. حرف هایش را نمی شنیدم، گوشم سنگین شده بود.

مشابه این گفتگو بین من و نگار هم تکرار شد، و بعد خاموشش کردم. اگر تلفن همراه نباشد آدم ها چه می کنند؟ همیشه می پرسم از خودم و خاموش میکنم. خیلی نجات دهنده است. اما فردا روشن کردنش واجب می شود. گاه انتخاب ِخوب و خوبتر، بد و بدتر دشوار است!

جاسیگاری را برداشتم و یک چای پر رنگ ریختم. شب درازی در پیش بود.

...

: دکتر ممکن جواب اشتباه باشه. یه بار دیگه این تست ها انجام بشه ضرری نداره. خواهش می کنم.

 دکتر زمانی سر بی مویش را خاراند و نگاه ِ دوباره ای به برگه ها انداخت. احتیاجی نیست من به این آزمایشگاه اطمینان دارم؛ سال هاست که با هم همکاری داریم. اشتباهی در کار نیست. در ضمن نشانه ها هم گویای همین پاسخ است. این تب ها ی گاه و بی گاه. استفراغ و ضعف شدیدی که داره. در حالیکه به فنجان چای سرد شده روی میز خیره شده بودم گفتم: دهانش، گاهی خود به خود دهانش زخم می شه. صدای خودکار دکتر که با ریتم مرتبی روی میز می خورد در سرم انعکاس بدی داشت.

نگاهش کردم. گفت: ادامه بدین. اینها همه از علایم این بیماری ست.

: بله اما خواهش می کنم...

و سرانجام دکتر تمام آزمایشات را دوباره نوشت. تصمیم گرفتم این بار او را به آزمایشگاه دیگری ببرم.

...

ساعت هفت صبح با نگار تماس گرفتم. می دانستم اگر دیر شود درگیری ِ مدرسه اجازه نمی دهد. از طرفی سیروس چند روزی به اصفهان رفته بود و می بایست خودم او را همراهی می کردم.

شیشه ماشین را پایین کشیدم، نفس کشیدن همچنان سخت بود. سینه ام سنگین شده و بار بغضی مضاعف را تحمل می کرد. از دور نگار را با آن عینک دودی که خودم به او هدیه داده بودم، دیدم. بی خیال ایستاده بود. انگار نه انگار  درون او بیماری مهلک و کشنده ای در حال خودنمایی ست. به خود نهیب زدم: هیچ چیز قطعی نیست!

این بیماری هدیه ی چه کسی بود؟ سیروس؟! نه! با آنکه آدم خوش بینی نیستم. اما نه!

شال سفیدش رامرتب کرد. همیشه آراسته، همیشه دوست داشتنی. لبخندی زد و سوار شد. : سلام.

صورت هم را بوسیدیم.

: چطوری خانوم؟ امتحانات تموم شد که، چرا دست بردار نیستی آخه؟

: بله؛ اما کلاس تقویتی که تموم نشده. ریاضی. بچه ها حسابشون ضعیفه.

نیشخندی زدم: حساب کی ضعیف نیست فدات شم! حالت چطوره؟

: خوبم از دیروز حالم بهترشده. بیدار که شدم حتی حال تهوع نداشتم. چی شد دکتر به جواب آزمایش شک کرد؟ حالا چی بود جواب؟ راست بگو! میریم همون آزمایشگاه؟

: سرش شلوغ بود. حتماً لازم بوده که تکرار کرد.

و چراغ قرمز شده بود، ایستادم پشت ردیف ماشین ها.

ادامه دادم: این آزمایشگاه هم توصیه ی دکترِ. موافقی بعد از آزمایش بریم یه جای دنج و خنک صبحانه بخوریم؟

...

روزی که جواب آماده می شد سیروس از ماموریت برگشت و گفت خودش برای گرفتن جواب آزمایش می رود. اما من صبح زود به آزمایشگاه مراجعه کرده بودم. جواب قبلی همراهم بود. یکی از پرسنل آزمایشگاه که آقای مودب و خوش برخوردی بود کنار کشیده و از او خواهش کردم جواب ها را با هم مقایسه کند. اول راضی نمی شد، اما وقتی نگرانی و دلهره ی مرا دید. با دقت هر دو جواب را خواند.

می باید تا عصر صبر می کردم. گاه خانه تنگ ترین قفس عالم می شود. برای هیچ کاری حوصله نداشتم فقط می خواستم زمان بگذرد ساعت پنج عصر شود و ناگهان در مطب دکتر زمانی خود را پیدا کنم.

مگر زمان به یک گونه و قراردادی طی نمی شود؟ پس چرا ساعت ها برای هر کدام از ما متغیر پیش می روند؟ آیا همه چیز در ذهن ما شکل می گیرد؟ واقعیت و حقیقت چگونه تعریف می شوند؟ سالها پیش آن روز ها که مشغله کمتر بود و زندگی بیشتر؛ گروه چهار نفره ی ما (نگار و سیروس، من و سارا خواهر سیروس) آنچنان گرم این گونه بحث ها بودیم که دچار وقت زدگی می شدیم و به خود که می آمدیم آفتاب شده بود. آه سارا، کاش اینجا بودی. بخصوص این روزها.

دوباره همراهم را خاموش کردم. می دانستم سیروس و نگار زنگ می زنند. و من باید تنها به مطب دکتر مراجعه می کردم. تنها.

...

ردیف صندلیهای اتاق انتظار خالی نبود، حتی چند نفر ایستاده بودند. صدای پچ پچ و حرف زدن های آهسته اعصابم را به هم می ریخت.

توضیحات لازم را به منشی دادم. عینک ذره بینی اش را جا به جا کرد، نگاهی به برگه ی آزمایش انداخت و به چشمانم زل زد: جالبه از دیروز تا حالا اغلب برای همین موضوع مراجعه کردند. می بینید مطب چه قدر شلوغ شده؟ باعث تاسف ِ. جریان این آزمایش اما کمی متفاوت ِ. مریض که بیرون اومد شما داخل شو.

سلام کردم. دکتر رو به پنجره و پشت به در اتاق ایستاده بود. با دست اشاره کرد بفرمایید و نگاه نکرد ببیند مریض کیست.

: بی آنکه برگردد گفت: جواب آزمایش شما هم؟

سرفه ی خشکی کردم: اما این جواب متفاوت بود دکتر. این بیماری ممکنه یک خانواده را با آسیب های جدی روحی و جسمی روبرو کنه. برگشت: شما هستید؟ واقعاً؟ خدا رو شکر پس جوابشون اشتباه بود. برای این یکی خیلی خوشحالم. باور کنید. خودشان نیامدند؟

دلم می خواست سیلی محکمی به صورت گوشت آلودش بزنم. آدم آنقدر بی ملاحظه؟ دکتر انقدر سهل انگار؟ اگر نگار جواب را دیده بود، اگر سیروس دیده و باور کرده بود که همسرش مبتلا شده و بی چون و چرا قبول کرده بودند؟

خیلی جدی جواب دادم: خوب شد دوباره آزمایش را تکرار کردیم، خوب شد به اطمینان شما اعتماد نکردم.

...

غروب بود که زنگ خانه ی آنها را به صدا درآوردم. نگار با چشمانی پف آلود به استقبالم آمد.

: سلام. شیرینی واسه چی؟

صورت مهتابی رنگش را بوسیدم. سیروس با سبیل خندان از پشت پنجره ما را تماشا می کرد.

جعبه ی شیرینی را به طرف او بالا گرفتم.

 

نوشته شده توسط لیرا در 16:2 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر