X
تبلیغات
پلک

از در که وارد شد دوباره با یک تیپ و ظاهر متفاوت آنچنان قیافه گرفته بود و غرق ادا و اطوارهای سینمایی بود که فکر می کردی الان از روی صحنه ی یک فیلم هالیوودی پرواز کرده و یکراست به خانه من آمده است.

تعارف کردم و نشست روی کاناپه کنار پنجره. بادی به غبغب انداخت و گفت: به محض اینکه خبردار شدم به جمشید گفتم برای اولین پرواز بلیط بگیرد و...حرفش را ناتمام گذاشته، خودم ادامه دادم: حتماً الان هم یکراست از فرودگاه تشریف آوردید. در حالیکه انگشتانش را در موهای روشن و کم پشتش فرو می برد گفت: بله خوب گفتم شاید کاری از دستم بر بیاد. اما خدا رو شکر شما سر حال و مثل همیشه... نگاهش را مستقیم به چشمانم دوخت و ادامه داد: جذاب و با طراوت هستید و ادامه جملاتش را تند و سریع اینگونه بیان کرد: که البته خیلی خوشحال هستم شما را سلامت می بینم. طرز رانندگی این روزها بسیار بد شده و باید بیشتر احتیاط کنید.

با لبخندی سرد جواب دادم: به خیر گذشت جناب فروزش. احتیاج نبود این همه راه زحمت بکشید. بعد در حالیکه سعی می کردم درد پاهایم جلب توجه نکند راست و محکم به طرف آشپزخانه رفتم و با دو فنجان چای خوش رنگ و چند کلوچه تازه که همسایه بالایی شب گذشته مستقیم از خود لاهیجان آوره بود از مهمان ناخوانده ام پذیرایی کردم. چای را نوشید و من منتظر رفتنش بودم، اما انگار نه انگار که غروب به آسمان رنگ داده، نشسته و گرم صحبت بود. : تهران هوا بسیار سرد است، اما اینجا هیچوقت زمستان و بهارش پیدا نیست. و همینطور ادامه داد و مشخصات تهران را با دیگر شهرها مقایسه و نتیجه گیری اینکه هیچ جایی تهران نمی شود را اعلام نمود، و من هم گاهی با گفتن کلام موجز و مفید "عجب"، و گاهی هم با کلام شک برانگیز "نه بابا"؟ همراهی اش می نمودم که احساس بیهودگی نکند.

چند سال پیش برای چاپ یک مجموعه شعر و داستان، سفری به تهران داشتم. آن سالها هنوز شور و شوق جوانی بود و شیطنت های زنانه، بدم نمی آمد جلب توجه کنم، اما دل در گرو هیچ کس نداشتم. یعنی اعتقادی به عشق و عاشقی نبود. جریان انداختن جفت به رودخانه که یادتان است؟ همان کار خود را کرده بود.

جناب فروزش خوش پوش بود، با ادا و اصول خاصی صحبت می کرد، آنچنان که فکر می کردی درحال دیالوگ یک فیلم رمانتیک است. به ظاهرش اهمیت می داد و هر بار که او را می دیدی با یک مدل لباس و کفش و حتی ساعت شیک خودنمایی می کرد، البته هیکل مردانه ای هم داشت که برای اغلب زنان قابل توجه است. اما طرزتفکر او تنها عرض انتشاراتش را می پیمود و نهایت به مراجعین ختم می شد.  

در نمایشگاه کتاب با او و چند ناشر دیگر آشنا شدم. دوستم از کار نشر فروزش تعریف کرد و گفت ایشان اهل فن هستند و با کمترین هزینه کتابت را به چاپ می رسانند. راستش را بخواهید کارش بد نبود. کتاب چاپ شد و اتفاقاً فروش خوبی هم داشت و به چاپ دوم هم رسید. از همان زمان فروزش دست بردار نبود؛ بارها پیشنهاد ازدواج و جالب اینکه، حتی پیشنهاد دوستی می داد و هر بار من دست رد به سینه اش می زدم، اما انگار نه انگار. دوباره بعد ازمدتی به طور خودکار و البته خود جوش دیگ عشقش فوران می کرد و با قدم های نه چندان محکم، وارد عرصه ی ظهور می شد و البته بی هیچ اصراری هم عقبگرد می کرد!

 ساعت هشت شب بود و او خیال رفتن نداشت. خدا خدا می کردم کسی بیاید و نطق این هنرمند هنر پرور را خاموش کند که معجزه آمدن باران رخ داد و صدای زنگ در بلند شد. برادر زاده عزیزم بود. گونه هایش از سرما گل انداخته بود. دستش را گرفتم و به کنار پکیج بردم. آقای فروزش که دید سرگرم احوالپرسی از باران شده ام گفت: من کار کوچکی با شما داشتم و ناگهان دیدم گونه های او هم گل انداخته است. پرسیدم: شما هم سردتان شده؟ بی آنکه منتظر جواب باشم ادامه دادم: شاید هوای اینجا نسبت به تهران زیاد گرمه؟

باران موهای بلندش را پشت سر جمع کرد و گفت: نه عمه جون، و با لبخد شیطنت آمیزی ادامه داد من میرم آشپزخونه چای بخورم.  آقای فروزش که از واکنش باران خوشحال شده بود، بلند شد و آمد روی کاناپه دونفره کنار دست من نشست. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: کاری از دستم بر می آد؟ سرش را بالا گرفت و دوباره به چشمانم زل زد. احساس می کردم تمام توان خود را صرف تفهیم علاقه اش کرده است. اما متاسفانه من به جز رنگ چشمانش که چشمم را می زد چیز دیگری دریافت نمی کردم. از بچگی به چشمهای میشی حساسیت داشتم!

آخر شب با خوردن چند مسکن، پاهایم را که تظاهر به بی دردی می کردند، تسکین دادم و با لبخند رضایت بخشی حاکی از اینکه برای چندمین بار جواب منفی را با فصاحت و بلاغت به حضور جناب فروزش پیشکش کرده بودم به خواب عمیقی فرو رفتم.


+ نوشته شده توسط لیرا در چهارشنبه دوم بهمن 1392 و ساعت 21:58 |
صدای ضبط را زیاد کردم، گوش کر کن بود اما برای من نه.
اسم منو از من بگیر/ تشنه ی معنی منم/ سنگینه بار تن برام/ ببین چه خسته می شکنم/ خاموشش کردم.
به طرف قفسه ی کتاب ها رفتم. دنبال کتابی می گشتم که چند سال پیش خوانده بودم. دوباره می خواهم و نیست! کجا گذاشتمش؟ جایی خوانده ام " و در آغاز هیچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود" و خردمندی می باید و شناختنی. پیش خود فکر کردم، شاید علت اینکه انسان دوست دارد شناخته شود همین است. یکی دکتر می شود، یکی معلم، یکی شاعر. شاعر، آه اگر مادر اینجا بود قاه قاه می خندید. "شاعری واسه آدم نون و آب نمی شه." آه مادر؛ مادر... چه قدر درگیر نان و آب بودیم که هوا یادمان رفت؟ آسمان بالای سرمان را ندیدیم و به خود که آمدیم ابری شده بود بود. ابر با لایه های کدر تو در تو. با آن غرش های مهیب گوش خراش. قاب عکس مادر را از روی طاقچه آوردم.: زیبای خفته ی من، نازنینم، جز تو کدام عشق، کدام واقعیت؟

چای می خواستم؛ یک چای داغ وتلخ.  باید حواسم را جمع می کردم و می نوشتم. مگر وقت تنگ نبود و حوصله ی من؟

به دنیا که آمدم بی گریه، بی آنکه دست و پا بزنم همه را ترساندم. قابله ی پیر مرا سر و ته گرفته بود و بی حساب تکانم می داد؛ بیچاره مادر کسی نبود به دادش برسد، کار نیمه تمام مانده بود. بعد از ساعتی جفتم را به جای آنکه به آرامش خاک بسپارند به جریان سرکش رودخانه حواله کردند و معلوم است چه می شود دیگر!  از همان زمان این سرگیجه لعنتی دست بردار نیست. و همین شد که من از جریان واماندم، دور از رود و دور از جفت خویش. مادر گریه می کرد و من ساکت چشم بسته بودم و تلاش های قابله پیر کارگر نبود. پدر درحیاط خانه آیت الکرسی می خواند و مادر بزرگ تند تند آب گرم و دستمال به اتاق می برد. و قابله، هم او که مرا از دنیای گرم و کوچکم به گرداب وحشتم آورده بود بی لحظه ای درنگ، بی لحظه ای شک که آیا می باید بشود هر آنچه باید، تلاش بی وقفه ی خود را ادامه داد تا سرانجام اشک مرا درآورد. همیشه فکر می کردم؛ همیشه فکر می کنم شاید آن ساعات خدا به من فرصت انتخابی دوباره داده بود. و این من بودم آیا که زندگی را می خواستم، یا پدر که یک نفس آیت الکرسی می خواند، یا مادر که یک ریز اشک می ریخت، یا قابله؟ و حالا چه فرق می کند که خودم یک تنه مکافات این هبوط را می دهم؛ با جان و با جسم خویش.

سیگاری روشن کردم و کنار پنجره غروب را به تماشا ایستادم. زمستان سایه گسترده بود روی بام خانه ها و خانه ام سرد بود. جفتم را به جریان دایم رودخانه سپرده و تنهایی را رقم زده بودند برای کسی که کوچکترین سهم را برای زنده ماندن داشت.

"من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم". و آیا چگونه می شود به اجبارهای سخت و کشنده ی زندگی تن در دهیم و چگونه زیستن را ما معنا کنیم؟

چه قدر انسان تنهاست! و جایی خواندم: که خداوند احد هر چیزی را واحد آفرید. حتی طبیعت را.

و این داستان ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط لیرا در چهارشنبه چهارم دی 1392 و ساعت 17:17 |


Powered By
BLOGFA.COM