پنجشنبه نوزدهم تیر 1393

نگار

از مطب دکتر زمانی برگشتم. خیابان آن ساعت ترافیک سنگینی داشت. گرما هلاک کننده بود و آدم ها سرگردان ِ چه کنم هایشان بر سر چهار راه ها منتظر چراغ سبز بودند. عبورمن اما از پیاده رو بود. به جواب آزمایش نگار فکر می کردم. از سال دوم دبیرستان با هم دوست بودیم. نه تنها دوست که همدیگر را می شناختیم.

دکتر گفت خوب شد تنها آمدید! خوب شد شما آمدید!

اما سیروس منتظر خبر است. می خواهد جواب آزمایش همسرش را قبل از خود او بداند. آنها شرط بندی کردند. نگار می گفت:سادگی می کند، هفت ساله به هر دری زدیم، هزار جور دوا درمون کردیم هنوز امیدوارِ. و من سکوت می کردم. هیچگاه از این آرزو سر در نمی آوردم. تولد انسانی که می تواند وجود نداشته نباشد. به هر حال هر کس بار آرزوهای خویش را به دوش می کشد. محکم به پیشانیم زدم: خدایا چرا من؟ چی بگم؟ باید به اونها چی بگم؟  

از جیب مانتو دستمال کاغذی مچاله ای بیرون آوردم و صورت خیسم را پاک کردم. لعنتی، به جز روزهای طویل کسل کننده و رخوت شب های گزنده به نیش پشه های کینه ای چیزی به ارمغان ندارد این فصل.

صدای گوشی همراهم هشدار تلخی بود که می بایست... جواب دهم.

:الو

:بله. الان از مطب اومدم.

:چی شد؟ درست بود؟ حامله س؟ او را تصور کردم. راه می رفت و لبخندی بر سبیلش نقش می بست که: بله من درست حدس زدم.

:وای سیروس... ماشین را بد جایی پارک کردم. خودم تماس می گیرم. و فوری قطع کردم.

...

: همین که سلامت و شاد کنار هم باشند کافی نیست؟ :  کدوم شادی؟ شادی با وجود بچه کامل می شه. درست سال پیش، همین فصل بود که این صحبت بین من و مادر سیروس رد و بدل شد. او با چهره ی استخوانی و ابروهایی که فکر می کردی وقت تولد گره خورده و تا لحظه ی آخر به همین حالت باقی خواهد ماند بی آنکه به من نگاه کند، ادامه داد: باید به یزد برید. باید پیگیری کنید. اگه نشد، راه دیگه ای هم هست. دنیا که به آخر نمی رسه. من فقط یک پسر دارم. و من همیشه فکر می کردم سارا از زن دیگری ست... و اینطورنبود. سفرشان به یزد حدود یک ماه طول کشید و پاسخی که از این مراجعه به دستشان رسید این بود که هیچکدام مشکلی ندارند.

...

به پارک ِ محله ای کوچکی رسیدم. لب باغچه زیر درختی که سایه نداشت نشستم. دیدن هر چیز حتی مورچه ای که از روی سنگ چین باغچه رد می شد حالم را به هم می زد. چند بار شیشه ی عطرم را بیرون آوردم و زیر بینی گرفتم اما فایده نداشت. به سرعت خود را به دستشویی پارک رساندم.

ساعتی از شب گذشته بود که ماشین را داخل پارکینگ برده و نمی دانم چرا با وجود اینکه آسانسور کار می کرد، پله ها را آرام و بی رمق بالا رفتم. کلید را چند بار در قفل ِ در چرخاندم اما باز نشد، همان لحظه پیرمرد همسایه لنگان لنگان با نوه اش از آسانسور بیرون آمدند. پیرمرد که گوشش به سختی می شنید با صدای بلند گفت: در وا نمی شه؟ همانطور که با کلید کلنجار می رفتم پاسخ دادم: وا نمی شه لعنتی. با صدای بلندتری دوباره پرسید: دخترم مگه گوشت سنگینه در وا نمی شه؟ نگاهش کردم و بی اختیار لبخند زدم. چه قدر دلم می خواست جای دخترک مو خرمایی باشم. دخترجلو آمد کلید را گرفت و قفل در را باز کرد.  

وارد خانه شدم و بدون آنکه چراغی روشن کنم روی کاناپه کنار پنجره افتادم. برگه ی جواب آزمایش را از کیف بیرون آورده نگاهی به آن انداختم. روزهای گذشته مثل تابلویی خاکستری جلوی چشم هایم ظاهر شد. نگار، لاغرتر و نحیف تر از همیشه بود. حالت تهوع، استفراغ و گاه هم دمای بدنش بالا می رفت. و قلبش ضعیف می زد. آنروز هم که برای چندمین بار به مطب دکتر زمانی رفته بودیم فشارش طبق معمول پایین بود. دکتر یک سری آزمایش و تست انجام داد و نتیجه این برگه ی ضمخت و سردی بود که لای انگشتان لرزان من بازی می کرد. گوشی را برداشتم و شماره ی سیروس را گرفتم.  ازآنطرف نگار هم پشت خط بود.

: سلام.

: بلاخره تماس گرفتی. خوبی؟ چیزی شده؟ جواب چی شد؟ دکتر چی گفت؟

با صدایی که انگاراززیر یک بالش صد کیلویی به گوش می رسید جواب دادم: دکتر گفت جواب مشکوکِ.  باید دوباره آزمایش بده. حرف هایش را نمی شنیدم، گوشم سنگین شده بود.

مشابه این گفتگو بین من و نگار هم تکرار شد، و بعد خاموشش کردم. اگر تلفن همراه نباشد آدم ها چه می کنند؟ همیشه می پرسم از خودم و خاموش میکنم. خیلی نجات دهنده است. اما فردا روشن کردنش واجب می شود. گاه انتخاب ِخوب و خوبتر، بد و بدتر دشوار است!

جاسیگاری را برداشتم و یک چای پر رنگ ریختم. شب درازی در پیش بود.

...

: دکتر ممکن جواب اشتباه باشه. یه بار دیگه این تست ها انجام بشه ضرری نداره. خواهش می کنم.

 دکتر زمانی سر بی مویش را خاراند و نگاه ِ دوباره ای به برگه ها انداخت. احتیاجی نیست من به این آزمایشگاه اطمینان دارم؛ سال هاست که با هم همکاری داریم. اشتباهی در کار نیست. در ضمن نشانه ها هم گویای همین پاسخ است. این تب ها ی گاه و بی گاه. استفراغ و ضعف شدیدی که داره. در حالیکه به فنجان چای سرد شده روی میز خیره شده بودم گفتم: دهانش، گاهی خود به خود دهانش زخم می شه. صدای خودکار دکتر که با ریتم مرتبی روی میز می خورد در سرم انعکاس بدی داشت.

نگاهش کردم. گفت: ادامه بدین. اینها همه از علایم این بیماری ست.

: بله اما خواهش می کنم...

و سرانجام دکتر تمام آزمایشات را دوباره نوشت. تصمیم گرفتم این بار او را به آزمایشگاه دیگری ببرم.

...

ساعت هفت صبح با نگار تماس گرفتم. می دانستم اگر دیر شود درگیری ِ مدرسه اجازه نمی دهد. از طرفی سیروس چند روزی به اصفهان رفته بود و می بایست خودم او را همراهی می کردم.

شیشه ماشین را پایین کشیدم، نفس کشیدن همچنان سخت بود. سینه ام سنگین شده و بار بغضی مضاعف را تحمل می کرد. از دور نگار را با آن عینک دودی که خودم به او هدیه داده بودم، دیدم. بی خیال ایستاده بود. انگار نه انگار  درون او بیماری مهلک و کشنده ای در حال خودنمایی ست. به خود نهیب زدم: هیچ چیز قطعی نیست!

این بیماری هدیه ی چه کسی بود؟ سیروس؟! نه! با آنکه آدم خوش بینی نیستم. اما نه!

شال سفیدش رامرتب کرد. همیشه آراسته، همیشه دوست داشتنی. لبخندی زد و سوار شد. : سلام.

صورت هم را بوسیدیم.

: چطوری خانوم؟ امتحانات تموم شد که، چرا دست بردار نیستی آخه؟

: بله؛ اما کلاس تقویتی که تموم نشده. ریاضی. بچه ها حسابشون ضعیفه.

نیشخندی زدم: حساب کی ضعیف نیست فدات شم! حالت چطوره؟

: خوبم از دیروز حالم بهترشده. بیدار که شدم حتی حال تهوع نداشتم. چی شد دکتر به جواب آزمایش شک کرد؟ حالا چی بود جواب؟ راست بگو! میریم همون آزمایشگاه؟

: سرش شلوغ بود. حتماً لازم بوده که تکرار کرد.

و چراغ قرمز شده بود، ایستادم پشت ردیف ماشین ها.

ادامه دادم: این آزمایشگاه هم توصیه ی دکترِ. موافقی بعد از آزمایش بریم یه جای دنج و خنک صبحانه بخوریم؟

...

روزی که جواب آماده می شد سیروس از ماموریت برگشت و گفت خودش برای گرفتن جواب آزمایش می رود. اما من صبح زود به آزمایشگاه مراجعه کرده بودم. جواب قبلی همراهم بود. یکی از پرسنل آزمایشگاه که آقای مودب و خوش برخوردی بود کنار کشیده و از او خواهش کردم جواب ها را با هم مقایسه کند. اول راضی نمی شد، اما وقتی نگرانی و دلهره ی مرا دید. با دقت هر دو جواب را خواند.

می باید تا عصر صبر می کردم. گاه خانه تنگ ترین قفس عالم می شود. برای هیچ کاری حوصله نداشتم فقط می خواستم زمان بگذرد ساعت پنج عصر شود و ناگهان در مطب دکتر زمانی خود را پیدا کنم.

مگر زمان به یک گونه و قراردادی طی نمی شود؟ پس چرا ساعت ها برای هر کدام از ما متغیر پیش می روند؟ آیا همه چیز در ذهن ما شکل می گیرد؟ واقعیت و حقیقت چگونه تعریف می شوند؟ سالها پیش آن روز ها که مشغله کمتر بود و زندگی بیشتر؛ گروه چهار نفره ی ما (نگار و سیروس، من و سارا خواهر سیروس) آنچنان گرم این گونه بحث ها بودیم که دچار وقت زدگی می شدیم و به خود که می آمدیم آفتاب شده بود. آه سارا، کاش اینجا بودی. بخصوص این روزها.

دوباره همراهم را خاموش کردم. می دانستم سیروس و نگار زنگ می زنند. و من باید تنها به مطب دکتر مراجعه می کردم. تنها.

...

ردیف صندلیهای اتاق انتظار خالی نبود، حتی چند نفر ایستاده بودند. صدای پچ پچ و حرف زدن های آهسته اعصابم را به هم می ریخت.

توضیحات لازم را به منشی دادم. عینک ذره بینی اش را جا به جا کرد، نگاهی به برگه ی آزمایش انداخت و به چشمانم زل زد: جالبه از دیروز تا حالا اغلب برای همین موضوع مراجعه کردند. می بینید مطب چه قدر شلوغ شده؟ باعث تاسف ِ. جریان این آزمایش اما کمی متفاوت ِ. مریض که بیرون اومد شما داخل شو.

سلام کردم. دکتر رو به پنجره و پشت به در اتاق ایستاده بود. با دست اشاره کرد بفرمایید و نگاه نکرد ببیند مریض کیست.

: بی آنکه برگردد گفت: جواب آزمایش شما هم؟

سرفه ی خشکی کردم: اما این جواب متفاوت بود دکتر. این بیماری ممکنه یک خانواده را با آسیب های جدی روحی و جسمی روبرو کنه. برگشت: شما هستید؟ واقعاً؟ خدا رو شکر پس جوابشون اشتباه بود. برای این یکی خیلی خوشحالم. باور کنید. خودشان نیامدند؟

دلم می خواست سیلی محکمی به صورت گوشت آلودش بزنم. آدم آنقدر بی ملاحظه؟ دکتر انقدر سهل انگار؟ اگر نگار جواب را دیده بود، اگر سیروس دیده و باور کرده بود که همسرش مبتلا شده و بی چون و چرا قبول کرده بودند؟

خیلی جدی جواب دادم: خوب شد دوباره آزمایش را تکرار کردیم، خوب شد به اطمینان شما اعتماد نکردم.

...

غروب بود که زنگ خانه ی آنها را به صدا درآوردم. نگار با چشمانی پف آلود به استقبالم آمد.

: سلام. شیرینی واسه چی؟

صورت مهتابی رنگش را بوسیدم. سیروس با سبیل خندان از پشت پنجره ما را تماشا می کرد.

جعبه ی شیرینی را به طرف او بالا گرفتم.

 

نوشته شده توسط لیرا در 16:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم اردیبهشت 1393

چهارپایه را کمی به سمت راست کشید و دوباره روی آن ایستاد و با دقت هر چه تمام تر شیشه های پنجره را دستمال کشید. گوشه ی پایین پنجره رد انگشتهای ظریف و کوچک کودکی که بستنی خورده و روی شیشه شکلک کشیده مانده بود. دوباره اسپری شیشه پاک کن را فیس و فیس به شیشه پاشید و با فشار بیشتر آنجا را تمیز کرد. از صبح که شروع کرده بود به ترتیب اتاق های بچه ها و حالا هم که این سالن وسیع و پنجره های بزرگ، کمرش صاف نمی شد. 

: لعنتی تمام هم نمی شود. بیچاره فهیمه چه می کرد با این همه کار و با این وضعیت؟ کار کردن توی کارگاه آب خوردنه به خدا! فقط با چوب سر و کار داریم.

صدای فهیمه در گوشش پیچید "مرتضی دقت کن خانوم مهندس وسواس داره. بخصوص به شیشه های پنجره سالن پذیرایی؛ آخه عادتشه عصر یک دل سیر از پشت پنجره به گلدان های اطلسی روی تراس خیره میشه و اگه خدای نکرده لک شیشه ها جلوی چشماش ظاهر بشه فریادی می کشه که بند دل آدم پاره می شه"!

زنگ ساعت دیواری بزرگ گوشه ی سالن یازده بار نواخته شد.

مرتضی استکان چای به دست از آشپزخانه شیشه ها را ورانداز کرد و لبخند رضایت آمیزی گوشه ی لب های زمختش نشست.

قرار بود یک ماه به جای همسرش امور نظافت خانه مهندس را عهده دار باشد. روزهای آخر اولین بارداری فهیمه بود و روزهای آخر سال.

زنگ در به صدا درآمد فرش های جدید رسید. با کمک کارگران مبل ها را جا به جا کردند و فرشهای جدید جایگزین فرش های قبلی شد. فهیمه گفته بود هر سال همین اتفاق های ساده تکرار می شود و تقریبا تمام وسایل منزل از نو، نو می شود. گوشه ای یک دست مبل سفید با گل های بنفش، گوشه ای یک سری مبل و میز ناهار خوری منبت کاری و آنطرف بوفه ها و آباژورهای گران قیمت خودنمایی می کردند. سرش دوران گرفت، گوشه ای ایستاد تا نفس تازه کند. فرش های قدیمی را همان کارگرها با خود بردند. جلوی پله ها رد کفش کارگرها مانده بود.

ساعت پنج بعد از ظهر مهندس نامداری تماس گرفت و گفت می تواند برود و بقیه کارها را فردا انجام دهد. خدایی آقای مهندس سگش می ارزه به خانم. این فکر را با حرص به زبان آورد مرتضی.

...

چراغ را با آرنج روشن کرد و پاکت سیگارش را پرت کرد توی طاقچه. : فهیمه چرا تو دل تاریکی نشستی؟ فهیمه؟ زن سرش را از کنج دیوار به طرف در برگرداند و پتو را با دقت بیشتری به دور پاهایش پیچید.: سردمه مرتضی! از صبح گاز قطع شده... سفره را پهن کرد و ماهیتابه را روی نان وسط سفره گذاشت. بعد تکه ای از نان لواش کند و زرده ی تخم مرغ را وسط آن گذاشت و به دست فهیمه داد. : خودت چی؟ : تو راه یه چیزی خوردم.

از پنجره خیره شد به عکس ماه توی آب حوض که می رقصید. صدای آقا رشید بلند شد که سر بچه ها داد می زد: برو بخواب بزمجه انقد بالا و پایین نپر. پیشانی زنش را بوسید و پتو را بالاتر کشید، تازه خوابش برده بود فهیمه.

پاکت سیگار را برداشت و به حیاط رفت. : سلام. آقا رشید زیر لبی جواب داد: علیک سلام. می خواستم الان بیام در اتاق، این برج کرایه نمی خواد بدی. دیر شده درست، اما شب عیدِ تو هم که توراهی داری. باشه بعد حساب می کنیم. مرد دستی به پشت آقا رشید که گوشه باغچه نشسته بود زد و جواب داد: دمت گرم. آقایی.

دو تا سیگار روشن کرد و باز خیره شد به ماهی که توی آب حوض می رقصید.

نوشته شده توسط لیرا در 21:15 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر