دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393

سر به مهر

دیشب نخوابیدم. همه اش به یک چیز فکر می کردم؛ خالی ِ اطرافم. این تهی بی آغاز و بی پایان. از نو شروع شده بی خوابی هایم. دوباره نگو. توی ذهنت هم نگو. درگیر هم نشو! این نصیحت های تو همیشه کار دستم می دهد. خودم همه را از برم. یکی هست... بوده... خواهد بود. اما من آدمم. تو که نیستم. می دانی که؟ نه؟ نخند. فقط تا آخر بخوان. می فهمی؟!  کم آوردم. خیلی وقت است. یک جایی یک وقتی از همان بچگی تعادلم از دستم رفت. از همان روزها گم شدم. رفت یا من رهاش کردم؟ دست من بود یا نبود؟ چه کسی خواست اینجا باشم که هستم؟ من دخالت داشتم بی شک! اما اراده ی من نبود. هیچ آدمی نمی خواهد متضرر شود. این همه راه دورخودش بچرخد تا زمانی که باید...باید آن اتفاق بیافتد.

عزیزم سخت نگیر. مرا تو حل کن. معمای سر به مهر...

این شعر نیمه تمامی بود که برای تو سرودم. مابقی را اما تو نگفتی. آه عشق دوست داشتنی من! هی سرت را به دیوار نکوب! نمی خواهد حرفِ تازه بزنی. درک می کنم. یادت هست؟ تمام راه ها به یک بیراهه ختم می شد.

می گفتی بالاتر از سیاهی رنگی هست. اما نبود. تو گفتی نور راز تمام رنگ هاست.  وای، ای دریغ! تو عاشق بهار بودی. می خواستی هر روز بنفشه بکاری تا خودِ بهار. اما من گل به گل پاییز می کاشتم. زرد... نارنجی.

بعد از تو معنا تغییر کرد.

حالا همه عابد شده اند. باورت می شود؟ روی بندها تا دلت بخواهد جانمازها می رقصند و با هر نسیمی هم آغوش می شوند. مردک قوزی ِ انگور فروش دیگر با شراب هم مست نمی شود. یادت هست؟ میگفتی یکی از این روزها انگور سیاه مستمان می کند. اما نشد! مردک قوزی مرد.فایده این همه صبر چیست؟ وقتی تمام بلوغ حرکتی ست فواره وار. سر در نمی آورم. سکوت کرده  ای؟ آه پل ها خراب شده و سیم ها پوسیده اند. من تو را نمی خوانم و تو نامه ام را مچاله می کنی و سطل زباله تاریخ هم که پر شده...

نوشته شده توسط لیرا در 13:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393

تا به تا

دوباره کفشاتو تا به تا کردی پات. پسرک نگاهی به زن انداخت و لب پله ها نشست و کفشهایش را درآورد و با دقت به آنها نگاه کرد.

:کو پس این یکی که نشونه داشت؟

زن از بالای سر او را ورانداز می کرد. پشت کاپشن زرد و رنگ و رفته اش را تکاند و گفت: دادم تعمیر.  و بعد اندام کشیده و زیبایش را با چادر پوشاند.

: تو که این چیزها رو نمی فهمی. بیا بریم دیر شد بخدا.

به شیشه ی پنجره، ها کرد و لکه ها را با آستین ژاکتش گرفت. حیاط سرد و یخ زده بود؛ به سمت پسرک که داشت برایش دست تکان می داد بوسه فرستاد و بعد برگشت به عکس روی دیوار گفت: خوب نگاه کن! خروس خون تا واق واق سگ.

حوله را برد کنار صورتشویی و به دست مرد داد: جون جدت فقط صورتت رو خشک کن به سر و کله ت نکش.

مرد وارد اتاق شد. شعله ی بخاری را بالاتر کشید، کتری را روی زمین گذاشت و دستش را گرم کرد. نشست سفره ی نیمه تا خورده را باز کرد و داد زد: پس چی شد نکنه مرغ هنوز تخم نذاشته؟ نیشش را باز کرد و ادامه داد شاید قرار دوزرده برامون بذاره؟

ماهیتابه را روی یک تکه نان وسط سفره گذاشت و انگشت نشانه اش را چند بار به بینی زد: بخور و زود برو. حوصله ندارم سرم داره می ترکه.

: چیه سیگارت ته کشیده؟ و دستش را گرفت و کشید طرف خودش چشمکی زد و ادامه داد: برو یه کم به خودت برس. دستش را به سختی کشید، مرد در حالیکه بیرون رفتن او را تماشا می کرد گفت: صد بار گفتم دائم موهاتو کوتاه نکن. باس یه فرقی بین من و تو باشه؛ از اون آبجی ت یاد بگیر. به جای اینکه کله ی سحر رفتنش و نگاه کنی یه کم لباس پوشیدنش،  زندگی کردنش، بچه داریش، خانومیش رو نگاه کن. نمی دونم مردیکه چی از زندگیش می خواست که این زن نداشت.

 بعد با صدای بلندتری ادامه داد: از اون قرمزه بزن.

...

در دستشویی را محکم بست. کف دستش را طوری به لبهایش می کشید که انگار حشره ای او را نیش زده. صدای پای مرد آمد که می رفت.

 به اتاق رفت و پرده ها را کشید. تاریک شد. صدای ضبط را بلند کرد، بعد انگار مسئله ای به یادش آمد ضبط را خاموش کرد و دوباره به قاب روی دیوار خیره شد: همین جوری زل زدی که چی؟ من تصمیم خودمو گرفتم. تمومش می کنم. امروز بهش می گم،  اگه موافق بود، یعنی اگه اونم بخواد، حله. هر چی باشه بهتر از اون نامردِ که طلاق داد و رفت و پشت سرشم نگاه نکرد.

پرده ها را کنار زد، آفتاب روی فرش کهنه منتشر شد. رفت کنار آینه با انگشت هر دو طرف موهایش را بالا برد و دستی به صورتش کشید. بی شعور هنوز نفهمیده. صدایش را کلفت تر کرد: باس یه فرقی بین من و تو باشه!  لعنتی؛ لعنت به روزی که به طرف قاب برگشت، به شبی که... با مادر همدست شدی. فکر کردی عروسک ساختی؟ نه واقعاً چی فکر کردی؟ اصلاً فکرد کردی؟ چی دارم می گم؟  تا اومدم خودمو تو آینه تشخیص بدم، گفتی بلوز شلوار پسرونه گرفتم از فردا باید بیای در نونوایی کنار خودم وایسی کار یاد بگیری. دیگه به حرف اون بیچاره گوش نکردی. دیگه اینجاها عقل زنت کار نمی کرد. تو حسابش نمی کردی. فقط گاهی شبا یادت می افتاد زن داری. هر چی گفت بذار بره مدرسه،  با هم سن و سالای خودش، هم شکلای خودش.  تو نذاشتی.

حالا خوب نگاه کن. از خروس خون تا واق واق سگ.  فک کردی چرا به دیوار آویزونت کردم؟ از من گذشت. من مردم. همون روزهایی که نگاه نکردی و ندیدی. دیگه نمیذارم خواهرم، بچه ش جلوی چشام آب بشن.

...

شب از تمام پنجره ها پیدا بود. در حالیکه پسرک در آغوشش به خواب رفته  بود در خانه را باز کرد. چادر از سرش افتاد و موهای مشکی و بلندش روی شانه پریشان شد.

گوش به زنگ پشت پنجره تماشا می کرد، بعد از چند دقیقه به اتاق او رفت.

: این چه حرفیه؟

صدایش را بلندتر کرد: همینه و تو خوب می دونی. از بچگی می دونستی. چون نه جلوی من لباس عوض کردی، نه با من به حمام میومدی.

: بس کن تو خواهرمی و اون شوهر توِ.

: شوهر؟ و قاه قاه خندید.

اندکی گذشت. صداها آرامتر شد و حرف ها شمرده تر. ساعتی بعد در حالیکه لبخند به لب داشت به اتاق خودش رفت.

قاب را برعکس به طرف دیوار برگرداند: دیگه کافیه، برگرد.

ساعت شش صبح بود. صدای تلنگر باران به شیروانی در فضای خانه شنیده می شد. جعبه ی خالی سیگار را مچاله کرد و درون سطل آشغال انداخت.: زندگی را تا آخر دود کردم.

بارانی بلند مشکی اش را پوشید؛ کیفش را برداشت و از در خانه بیرون زد.  

...

جنازه ای که چند روز بعد کنار رودخانه پیدا شد، هویت مشخصی نداشت

نوشته شده توسط لیرا در 12:45 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر