با درود و عرض ادب خدمت اساتید و مخاطبان محترم.
این داستان شاید حالتی شعر گونه پیدا کرده باشد؛ و یا شاید رسم
بر این نباشد که شعری را به داستان اینگونه ربط و وصل داد، اما بنده نه داستان
نویس هستم و نه خود را در حد نویسندگان محترم می دانم، تنها جرقه ای بود در ذهن یک
شاعر؛ که امیدوارم با راهنمایی های مفید خودتان بهره مندم فرمایید.
در
شب کوچک من،افسوس
باد
با برگ درختان میعادی دارد
در
شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
یکی
از آخرین شبهای پاییز بود، صدای باد و باران همه را به سکوت دعوت می کرد. هر کدام
از دخترها در اندیشه ای فرو رفته، تنها رویا و خانم سرهنگ (مدیر پانسیون) بودند که دائم به ساعت
دیواری نگاه می کردند و گاه نیز از پنجره به کوچه خم می شدند.
چراغ اتاقها یکی پس از دیگری خاموش شد. خانم
سرهنگ به آشپزخانه رفت تا برای خود قهوه بیاورد. باران همچنان می بارید وصدای هراس
انگیز باد بر بام شیروانی به گوش می رسید. ضربه های ساعت دو نیمه شب را اعلام کرد،
که صدای دستگیره ی در توجه خانم مدیر را به خود جلب نمود. کسی سعی داشت وارد
ساختمان شود، اما در قفل بود. ضربه هایی که دو تا دو تا به در وارد می شد، آشنا به
نظر می رسید. خانم سرهنگ در را باز کرد و با ترشرویی گفت: تا حالا کجا بودی؟ هیچ
می دانی نیمه شب است؟ دیگر نمی توانم این وضعیت را تحمل کنم، همین فردا وسائلت را
جمع می کنی و از اینجا میروی.
دخترمثل بید می لرزید. از تمام بدنش آب می چکید.
بی آنکه کلامی بگوید به طرف اتاقی که آخرراهرو قرار داشت رفت، لباسهایش را عوض کرده
و موهایش را با حوله خشک نمود. در همین حین چشمی حریصانه او را می نگریست. مهتاب
لبه ی تخت دو طبقه ای که کنار پنجره قرار داشت نشست. رویا دیگر طاقت نیاورد، آمد کنارش
و آهسته گفت: چرا دیر کردی؟ نگران شدم! زود برایم تعریف کن چه پیش آمد؟
مهتاب
آنچنان به فرش مندرس اتاق خیره شده بود که گویی تمام وقایع زندگی اش را به یکباره
مرور می کرد؛ چه باید می گفت؟ اکنون که مصمم تر از همیشه عزم رفتن و دور شدن دارد،
سکوت بهترین جواب است. در حالیکه به آرامی اشک میریخت پشت به او کرده و پتو را روی
سر خود کشید...
خورشید
از لابه لای ابرها فراخور هر اتاق نور افشانی می کرد، دخترها یکی یکی بیدار شده و
هرکدام به دنبال کار روزانه خود پانسیون را ترک می کردند. رویا در حالی که موهای
کوتاهش را طبق معمول به طرز مردانه ای آرایش می داد آماده شد تا به دانشگاه برود، پیش
از خارج شدن از اتاق سراغ مهتاب رفت و گفت: من که می دانم تو بیداری، ساعتی دیگر
کلاس شروع می شود باید زود بروم، عصر همه چیز را برایم تعریف کن. بعد خم شده صورت
او را بوسید و رفت.
چند دقیقه بعد مهتاب چشمهایش را باز کرد، کسی در
اتاق نبود. بلند شد و نشست. دوباره اتفاقات اخیر را پیش خود مرور کرد. احساسش آنچنان
صاف و روشن بود که جای تردید نمی ماند. پیش از این می اندیشید احساس چیزی جز
شکنندگی به همراه ندارد. اما اینک مهر و علاقه ای متفاوت از آنچه تا به حال درونش
وجود داشت، قلبش را گرم وتپنده کرده بود.
مصمم
برخاست؛ لباسهایش را در ساک گذاشت. کتابها را یکی یکی بویید، بوسید و اشک ریخت.
نباید لحظه ای شک به دل راه دهد. آنقدر پول داشت تا از این شهر دور شود.
بی
آنکه به آینه نگاه کند، شال مشکی بلندی روی سر انداخت، صورت رنگ پریده ی زیبایش غمگین
ومهتابی بود. کیف پولش را بر می داشت که ناگهان خانم سرهنگ در را باز کرد. این
عادت همیشه گی او بود، به قول خودش مچ گیری می کرد. با تعجب به مهتاب که وسایلش را
جمع کرده و آماده ی رفتن بود نگاهی انداخت و با لحنی تمسخر آمیز گفت: به سلامتی
کجا تشریف میبرید؟ دختر بی تفاوت ساکش را برداشت وخیلی جدی جواب داد: از این جای
جهنمی می روم. کلام مهتاب آنقدر قاطع ومحکم بود که خانم مدیر هیکل بزرگ و گوشتی اش
را از جلوی در کنار کشید.
-
اما تسویه حساب که نکرده ای. در ضمن جواب مادرت را چه بدهم؟
مهتاب به اتاق مدیر که سمت چپ سالن بود رفت،
حسابدار پانسیون با مهربانی پرسید : چه شده است عزیزم، چرا وسایلت را برداشتی؟
مهتاب جواب داد: نمی توانستم بی آنکه از شما خداحافظی کنم بروم. خواهش می کنم تا
مادرم زنگ نزده رفتن مرا اطلاع ندهید، و بغضش ترکید. حسابدار دستش را گرفت و به
روی صندلی نشاند. مدیر پشت میز بزرگی که پر از پرونده و کاغذهای رنگی بود رفت،
گوشی تلفن را برداشت و شماره ای گرفت. ناگهان مهتاب از جا بلند شد، سریع به طرف
میز رفت و تلفن را قطع کرد و گفت: به مادرم خبر ندهید. مدیر جواب داد: پس وسایلت
را به اتاق برگردان.
-
نمی توانم. باید بروم.
شهابی (حسابدار پانسیون) با نگرانی پرسید: آخر
بگو بدانم چه شده است؟ به جای مهتاب خانم سرهنگ جواب داد: این خیره سری ها کار
دستش داده. بگو شاید بتوانیم کمک کنیم. مهتاب با فریاد جواب داد: بس کن. لازم نیست
برای من چاره سازی کنی. بروم لااقل از دست دخالتها و قضاوتهای تو راحت می شوم!
وبعد ساکش را برداشت و به طرف در رفت.
به جز مهتاب کسی جرات نمی کرد با خانم سرهنگ این
گونه حرف بزند. آدمی سخت گیر و منظبط بود و همه از او حساب می بردند. اصلا به خاطر
همین مقرراتی بودنش لقب خانم سرهنگ گرفته بود. اما همین سرهنگ اغلب اوقات با مهتاب
درگیری های لفظی پیدا می کرد؛ جون تنها این دختر افسار گسیخته بود که ساعات رفت و
آمدش با بقیه متفاوت بود.
شهابی از کیفش کلیدی برداشت و دوان دوان خود را
به مهتاب رساند : بیا این کلید خانه ی من است، شوهرم ماموریت رفته و من تنها هستم، خوشحال می شوم تو
کنارم باشی. و بعد آدرس خانه را به او داد؛ دختر بی تفاوت دست حسابدار را کنار زد
و گفت: نمی شود با همه ی احترامی که برایتان قایل هستم، اما نمی توانم دعوت شما را
قبول کنم. به خود قولی داده ام که باید وفادار باشم. و به راه خود ادامه داد. دوباره
خانم شهابی به سمت او دوید و گفت. می دانم، من هم مخالفتی ندارم اما یکی دو روز که
می توانی کنارم بمانی، همیشه دنبال بهانه ای هستم که از تنهایی بگریزم، این هم
عادت من است دیگر؛ چه می شود کرد؟ مهتاب ایستاد، کلید را گرفت و آهسته آهسته از
پانسیون خارج شد...
با
وجودیکه تلفن همراهش خاموش بود ولی هر چند دقیقه یک بار نگاهی به آن می انداخت،
ناگهان به یاد آورد شب گذشته بعد ازجدا شدن از امین گوشی را خاموش کرده بود.
از تاکسی پیاده شد و
به طرف آپارتمان رفت، خانه ای کوچک و زیبا بود. وسایلش را گوشه ای از اتاق گذاشت. به
شدت سردرد داشت، دکمه های مانتواش را باز کرد و روی کاناپه ی سفید رنگی که کنار
پنجره بود دراز کشید. از خود پرسید چرا دعوت خانم شهابی را قبول کردم؟ چرا نرفتم؟
گوشی را روشن کرد. چهار تماس از دست رفته، نیم
ساعت پیش مادرتماس گرفته بود. فکر کرد حتمن مدیر او را در جریان قرار داده. اما
بقیه ی تماسها از طرف امین بود. صدای باد می آمد. به طرف پنجره رفت، آسمان باز هم
ابری بود. از اینکه به ماندن رای داده پشیمان نبود.
گوش
کن
وزش
ظلمت را می شنوی؟
من
غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من
به نومیدی خود معتادم
غروب
بود که شهابی به خانه آمد. مهتاب را در آغوش گرفت و گفت: متاسفانه نتوانستم جلوی
زنگ زدن سرهنگ را بگیرم. او به مادرت تماس گرفت و گزارش دقیق داد. مهتاب پرسید:
حتی گفت دیگر به دانشگاه نمی روم؟ : بله. اصرارهای من هم بیهوده بود. گفت که تو
این ترم را کلاً دانشگاه نرفته ای، فعلاً پانسیون را ترک کرده و در خانه ی من به
سر می بری. در ضمن رویا هم اظهار نگرانی می کرد، مجبور شدم آدرس خانه را به او
بدهم، احتمالا فردا برای دیدنت می آید.
مهتاب
در حالیکه با عصبانیت دستهایش را به هم می کوبید گفت: دیگراینجا هم نمی توانم بمانم.
خانم شهابی پرسید: برای تو چه اتفاقی افتاده به من بگو شاید بتوانم کمکت کنم.
مهتاب طول فرش را قدم میزد، ناگهان ایستاد و آهسته گفت: برای اینکه قضاوت بی جایی
صورت نگیرد باید ماجرا را از ابتدا برایتان تعریف کنم.
سپس
چراغها را خاموش کرد،از لا به لای ابرها نور ماه به پنجره سرازیر و شهابی بی قرار شنیدن بود.
مهتاب اینچنین به شرح ماجرا پرداخت:
پدرم
کارگر شرکت مخابرات بود. چهارده ساله بودم که او سکته ی قلبی کرد و مرد. مرگ نابه
هنگام او برای مادر و بخصوص من ضربه ی سختی به همراه داشت. با اوانس بیشتری داشتم.
حرفهایی را که دوستانم برای هم تعریف می کردند، من اغلب برای پدر می گفتم! او
صبورانه گوش می داد و مرا راهنمایی می کرد، اما بعد از مرگش، من بودم و تنهایی بی
پایانی که روبه رویم قرار داشت. دیگر ما ( من و مادرم) با تمام گرفتاری ها و آینده
ای مبهم تنها شدیم و با مستمری ناچیزی که شامل حالمان می شد، نمی دانستیم شکم خود
را سیر کنیم یا اجاره خانه را پرداخت بپردازیم.
بعد از مدتی یک روز خاله به منزل ما آمد و با
خوشحالی گفت که شوهرش خواسته به خانه ی آنها نقل مکان کنیم. مادر راضی نبود اما به
ناچار قبول کرد. شوهر خاله (آقا رضا) بوتیک داشت، و وضع مالی اش بد نبود. آنها پسری
به نام سهراب که سه سال از من بزرگتر، و دختری به نام سهیلا داشتند که هم سن و سال
من بود. از آن به بعد من و سهیلا در یک مدرسه و در یک کلاس درس می خواندیم. همه
چیز به خوبی پیش میرفت، ما خانواده ی بزرگی تشکیل داده بودیم و در کنار هم زندگی
می کردیم.
زمان
گذشت، سال سوم دبیرستان بودم که خیلی اتفاقی خاله مرا برای پسرش خواستگاری کرد.
مادرگفت: مهتاب هنوز بچه است، سهراب هم سن و سالی ندارد. البته روابط من و سهراب مثل خواهر و برادر بود و علاقه
ای به جزاین بین ما وجود نداشت. بارها خود سهراب هم این مسئله را گوشزد کرده بود.
از آن به بعد رفتار خاله متغیر شد. اغلب اوقات وقتی مرا می دید رو بر می گرداند و
به سردی برخورد می کرد. مدتی گذشت، با وامی که مادر گرفت توانستیم طبقه ی بالای منزل
خاله را بسازیم. دیگر شرایط مالی سختی داشتیم، چون باید اقساط وام را هم می
پرداختیم. البته همیشه و در همه حال شوهرخاله ازما پشتیبانی می کرد.
وقتی خودم را برای کنکور آماده می کردم، سهیلا
ازدواج کرد. آن زمان سهراب ترم دوم دانشگاه تبریز بود. بعد از رفتن سهیلا رفتار
خاله بدتر شد، وازما فاصله ی بیشتری گرفت. اما بر خلاف او شوهرش آقا رضا هر روز
محبت بیشتری ابراز می کرد. او اغلب اوقات دست پر به طبقه ی بالا می آمد و با لبخند
مهربانش به ما یادآوری می نمود که تنها نیستیم.
روزها گذشت، من سخت مشغول درس خواندن بودم و
تمام تلاشم این بود که دانشگاه دولتی قبول شوم. یک شب که خاله منزل سهیلا رفته
بود، آقا رضا به طبقه بالا آمد، طبق معمول مقداری خرید کرده بود که همه را در
آشپزخانه گذاشت. مادر از او تشکر کرد و خواست که شام پیش ما بماند. آن شب شوهر
خاله از من چشم بر نمی دشت و نگاه نافذش مدام به نگاهم گره می خورد. پیش از این او
را محترم می داشتم و تصورم این بود که اونیز مرا به چشم دخترش می بیند. اما آن شب
چیزی غریب در نگاه او احساس کردم که مرا می آزرد؛ بالاخره درس را بهانه کرده و به
اتاق خود پناه بردم. از آن به بعد این ماجرا دائم تکرار می شد و من بی آنکه بتوانم
از این موضوع با کسی حرف بزنم، این راز را درون قلب خود حبس نمودم. چه می توان کرد
وقتی گفتن سخت و خاموشی جانکاه است...
بعد از مدتی به مادرگوشزد کردم اگر دانشگاه قبول
نشوم باید از اینجا برویم. رفتار خاله را بهانه کرده و گفتم نمی توانم این مسئله
را تحمل کنم. اما مادر اصرار داشت نمی شود محبت هایشان را نادیده بگیریم و حال که
تنها شده اند آنها را ترک کنیم.
بعد از کنکور بیشتر اوقات بیکار بودم، روزی آقا
رضا به مادرگفت: در مغازه دست تنها هستم و احتیاج به کمک دارم، اگر موافق باشید
مهتاب بیاید و کمکم کند. و با خنده ادامه داد حقوق خوبی هم به او میدهم. مادر
نگاهی به من اندخت؛ من فوری مخالفت نموده و گفتم: نمی توانم از این کار خوشم نمی
آید. خاله هم شدیداً مخالفت کرد، اما مادرم موافق بود، با اصرار او قرار شد فقط
برای مدت کوتاهی به مغازه بروم.
روزهای اول معمولاً آقا رضا مغازه نبود و اگر هم
می آمد خیلی محتاط و سر به زیر رفتار می کرد، کم کم با فروشندگی آشنا شدم وفکر
کردم بهتر از بیکاری ست و می توانم با دستمزدی که می گیرم پس اندازی هم داشته
باشم. دو ماهی گذشت، دوباره آن رفتار و نگاهها شروع شد، او حتی گاهی اوقات به
بهانه های مختلف دستم را می گرفت. اما دیگر نه نگاه هایش برایم سنگینی داشت و نه
تحمل دست هایش سخت بود؛ برعکس احساسی عجیب و نو در قلبم پیدا شده بود که نمی
شناختم، اما دوستش می داشتم؛ حتی گاهی اوقات که دیر می آمد به عقربه های ساعت نگاه
می کردم و لحظه ها را می شمردم.
یک روز که باز هم دیر به بوتیک آمد، مثل همیشه
خوش پوش و مرتب کنارم نشست بعد از کمی گفتگو از اتفاقهای روزمره صحبت را به رابطه ی بین زندگی و عشق کشاند و گفت: بعضی
ها فقط روزگار می گذرانند، اما من زندگی می کنم چون همیشه عاشقم و به عشق پایبندم.
بعد نگاه عمیقی به من انداخت و ادامه داد تو به عشق اعتقاد داری؟ جواب دادم: اگه
عاشق مادرم نبودم بعد از مرگ پدرنمی توانستم زندگی کنم. با خونسردی پرسید: و بعد؟
جواب دادم: متوجه منظورتان نمی شوم؟ دستم را گرفت و گفت بیشتر از آنکه فکر کنی
دوستت دارم. آرام دستم را کشیدم، با خونسردی گفت: یعنی تو نمی دانستی من عاشقت
هستم. شهلا سالها پیش متوجه این مسئله شد.
(اسم خاله شهلاست) هیچ فکر نکردی چرا خودم تو را برای سهراب خواستگاری نکردم؟ با شنیدن این حرفها تازه
علت خواستگاری اتفاقی خاله و بدرفتاریهایش
را فهمیدم. کمتر از ساعتی تمام این چند سال پیش چشمم نمایان شد. گوش هایم سنگین
شده بود و دیگر چیزی نمی شنیدم. تلو تلو خوران روی صندلی نشستم. از او، از خودم،
از این جبر لعنتی بیزار بودم. کنارم ایستاد دستش را زیر چانه ام گذاشت، سرم را
بلند کرد و گفت: می دانم تو هم نسبت به من احساس داری؛ نگو نه که چشم هایت قبلاً
اعتراف کرده اند. با تندی جواب دادم: اشتباه می کنید، شما هم سن پدرم هستید؛
احترام را به علاقه نسبت ندهید. و بی درنگ
کیفم را برداشته و از مغازه خارج شدم. تا شب در پارک نزدیک خانه قدم زدم، نمی
دانستم چه باید بکنم. اگر مادر می فهمید چه اتفاقی می افتاد؟
از فردای آنروز به بهانه های مختلف به مغازه
نرفتم. روزها گذشت تا اینکه نتیجه ی کنکور منتشر شد و من دانشگاه آزاد تهران
پذیرفته شدم. با خوشحالی به مادر خبر دادم. خاله و شوهرش هم نشسته بودند. همه
خوشحال شدند اما بعد از چند دقیقه مادر گفت: نه، نمی شود شهریه دانشگاه آزاد
بالاست و از عهده ی آن بر نمی آییم. او راست میگفت، اما من چه میتوانستم بکنم؟ اگر
به دانشگاه نمی رفتم باید دوباره به زندگی کردن در آن شرایط ادامه میدادم. همان
لحظه خاله به دادم رسید و گفت: ما که نمردیم مهتاب باید به درسش ادامه بدهد. این
بار مهربانتر از همیشه مرا حمایت و شرمنده کرد. زیرا او نیز ترجیح می داد من آنجا را
ترک کنم...
خانم
شهابی در حالیکه چراغ را روشن می کرد گفت: در تاریکی نمی توان گام برداشت، بعد به
آشپزخانه رفت تا چیزی برای خوردن بیاورد. شام مختصری خوردند؛ مهتاب گفت: مهربان خسته
نیستی؟ او پاسخ داد: نه؛ مشتاق شنیدن بقیه ماجرا هستم.
باران به شدت می بارید، مهتاب روی زمین نشست و
گفت: شما باید صبح زود به پانسیون بروید.بقیه ماجرا را فردا شب تعریف می کنم. سوسن
جواب داد: مخارج دانشگاه را آقا رضا متقبل شد؟ مهتاب در حالیکه پتو را روی سوسن می
کشید گفت: بله، او همان شب با افتخار به مادرم قول داد تا هر زمان مهتاب به تحصیل
ادامه دهد او را حمایت می کنم...
شب
به نیمه رسیده بود، مهتاب کنار پنجره ایستاد. باد همچنان می وزید. پیش خود فکر کرد
رویا آدرس اینجا را دارد و به طور حتم فردا پیدایش می شود، چه باید کرد؟
از
همان روزهای اول که به پانسیون آمد، متوجه ی اخلاقیات خاص رویا شده بود، طرز نگاه،
صحبت کردن و رفتار تندش او را از بقیه
متمایز می کرد. اغلب دخترها از او فاصله می گرفتند. مهتاب گرچه رفتار او را نمی
پسندید اما با او مهربان و صمیمی بود و
این دوستی هر روز محکم تر می شد تا اینکه روزی حرفهایی را که روی دلش سنگینی می
کرد برای رویا تعریف کرد، همچنین گفت که دیگر مایل نیست کمکهای آقا رضا را قبول
کند. رویا هم با او موافق بود و عجیب نسبت به آقا رضا اظهار تنفر می کرد.
آنها
بعضی روزها بعد از تمام شدن کلاس با هم به کافی شاپ یا پارک های مختلف می رفتند؛
رویا بیشتر و متفاوت تر از یک دوست به او علاقه نشان می داد و بعضی اوقات برایش
هدیه می گرفت.
یک روز بعد از خارج شدن از دانشگاه، مهتاب با یکی
از هم کلاسی هایش در مورد موضوعی صحبت می کردند که رویا با آنها برخورد کرد و واکنش
عجیبی نشان داد، بعد از آن مهتاب تصمیم گرفت در رفتار خود با رویا تجدید نظر کند؛
او کم کم متوجه احساس رویا شده بود...
گوش
کن
وزش
ظلمت را می شنوی؟
در
شب اکنون چیزی میگذرد
ماه
سرخست و مشوش
و
بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها،
همچون انبوه عزادارن
لحظه
ی باریدن را گویی منتظرند
...
با
تلفن مادر از خواب پرید.
-: آه مادر، مادر سر به سرم نگذار. دیگر نمی
خواهم کسی مخارج دانشگاه مرا بدهد... این ترم اصلاً به حساب بانکی دست نزدم می
توانی آنرا کنترل کنی. خودم از پس مخارج برآمدم اما دیگر حال و حوصله ی درس خواندن
ندارم... نه نمی
آیم، مرا به حال خودم بگذار. و گوشی را قطع کرد. با خود زمزمه کرد: خودم از پس
مخارج برآمدم! بعد لبخند تلخی زد و ادامه داد: کجا بودی مادر؟ کجا بودی وقتی
دستهایم سرد بود و می لرزید؟ کجا بودی وقتی پول کیفم به اندازه ای نبود که احتیاج
به شمردن داشته باشد؟ و سخت و بلند گریست.
چند
لحظه بعد دوباره صدای تلفن همراهش بلند شد، گوشی را برداشت و محکم به طرف در پرتاب
نمود. تمام قطعات تلفن شکست و پراکنده شد. دیگر نمی توانست بیشتر از این رعایت حال
مادر را بکند. از روزیکه مهتاب متوجه شد خاله به احساس شوهرش پی برده و بی آنکه به
روی خود بیاورد این مسئله را تحمل کرده و حتی به حمایتهای خود ادامه می دهد، دائم
او را با مادر مقایسه می کرد که نه تنها متوجه نشده بلکه هیچگاه دلیل افسردگی ها و
بد اخلاقی های او را هم نپرسید. مادر فکر می کند چیزی برای خوردن و جایی برای
خوابیدن کافی ست، و ما باید تمام عمر مدیون مردی باشیم که از این یاری رساندن هدف
دیگری داشت. جلوی آینه رفت و بی آنکه به صورت رنگ پریده اش توجه کند، موهای بلند و
خرمایی رنگش را جمع کرد. از خانه بیرون آمد، می دانست اگر دوباره امین را ببیند
احساسی که دارد تشدید می شود، اما بی اختیار به محل کار او رفت هنوز دو ساعت به
پایان کار اداری مانده بود. تصمیم گرفت روی صندلی نشسته و منتظر بماند. عقربه های
ساعت مچی زیبایی که کادو گرفته بود به کندی می گذشت. راستی چه چیز باعث شد که این
رویدادهای عجیب و غریب در زندگی شخصی او رخ دهد؟ این سوالی بود که دائم از خود می
پرسید. و بعد به بی چارگی خود می رسید.
به
یاد ایام گذشته افتاد، چند ماهی از ورودش به این شهر بی در و پیکر می گذشت و هیچ فکری
به جز ادامه ی تحصیل در ذهن نداشت، یک روز
عصرکه از دانشگاه به پانسیون بازگشت خانم سرهنگ به او گفت این آقا چند ساعتی است
که منتظر تو نشسته. پشت سرش را که نگاه کرد با تعجب آقا رضا را دید!.
آن شب به اصرار شوهر خاله به رستورانی که نزدیک پانسیون قرار داشت، رفتند.
بعد از صرف شام یک نفره ی آقا رضا و بی قراری مهتاب برای گذشت زمان که فقط به
تماشای گوشی همراهش گذشت، از رستوران خارج شده و قدم زنان به سمت پانسیون حرکت
کردند. مهتاب پرسید: می خواهم علت آمدنتان را بدانم. چرا؟ برای من این موضوع آزار
دهنده است متوجه می شوید؟
آقا رضا جواب داد: چرا؟ چون به من علاقه مند
شدی؟ نگو که به من احساس نداری، باور نمی کنم. مهتاب همانطور که به قدم های خود که
کند و کندتر می شد نگاه می کرد جواب داد: ما فقط فامیل هستیم. آقا رضا در حالیکه
دست مهتاب را در دست می گرفت سوال کرد: تا حال شده رفتار نامناسبی داشته باشم؟ تا
حال از محبت کردن به تو یا مادرت مضایقه کرده ام؟ منصف باش من فقط دوستت دارم.
همین.
مهتاب با عصبانیت جواب داد: خوب که چه؟ از من چه
انتظاری دارید؟ این احساس به کجا ختم می شود؟ آنگاه آرام ادامه داد: خواهش می کنم مرا به تصمیم
گیری های سخت مجبور نکنید. می دانم که در
این سالها برای ما زحمات فراوانی متحمل شدید. می دانم که حتی تحصیلات خود را مدیون
شما هستم. اما نه می توانم و نه می خواهم احساس شما را پاسخ دهم.
فردای
آنروز آقا رضا رفت وبعد از آن مهتاب تصمیم گرفت دیگر به حساب بانکی که او برایش
باز کرده دست نزند و همچنین ناچار ترم بعد، از ثبت نام دانشگاه صرف نظر کرده و
برای به دست آوردن مخارج روز مره اش در یکی از کافی شاپ های نزدیک دانشگاه مشغول
به کار شد. گرچه درآمد ناچیزی عایدش می شد، اما دوستانی که داشت تا اندازه ای این
کمبود را جبران می کردند! بالاخره باید به درس خواندن ادامه می داد. .
صدای
همهمه ی اطراف او را به خود آورد دو ساعت گذشته بود. کارمندها یکی یکی از اداره
خارج شدند اما از امین خبری نبود. با ناامیدی به طرف اطلاعات رفت، مسئول اطلاع
رسانی جواب داد آقای شایان امروز نیامدند. با ناراحتی از آنجا خارج شد، کنار اولین
باجه ی تلفن ایستاد.
-
امین؛ سلام.
-:
سلام. تو کجایی؟ چرا به تماسهایم جواب نمی دهی؟ صبح زود رفتم پانسیون سراغت را از
خانم سرهنگ گرفتم اما او جواب درستی نداد.
-: می توانی به پارک لاله بیایی؟
-:
تا یک ساعت دیگر آنجا هستم...
وقتی امین را دید بی اختیار نفس عمیقی کشید. انگار
در برهوتی خشک جویبار زلالی یافته باشد. بی اختیار دستش را به سمت دست امین دراز
کرد، اما باز هم چون همیشه ناکام دست خود را در دست فشرد. امین کنارش نشست؛ ساعتی
به گفتگو و گاه مجادله گذشت، هوا رو به تاریکی می گرایید، مهتاب با تردید پرسید:
می توانم امشب پیش تو بمانم؟...
آپارتمان
امین در یکی ازخیابانهای پایین شهر قرار داشت. مانتو اش را با سختی روی جا لباسی که در ازدحام لباسها پیدا نبود انداخت و خسته
روی تخت نشست. امین بطری آب را به دستش داد و گفت: فکر می کنی عملکردت درست و بی
نقص است. اما کاش به حال و روز دیگران هم بیاندیشی.
دریچه باز بود و باد موهای بلند مهتاب را
نوازش می داد، و او غرق تماشای آسمان نیمه ابری، خاطراتش را مرور می کرد. غروب آن
روز یکی از زیباترین رنگهای جهان را
برخورداربود، زیرا که احساس می کرد در امن ترین جای جهان قرار دارد. کم کم ابرها
تمام آسمان را پوشاندند و باران دوباره سر گرفت.
-:
کنار تو که هستم قانع ترین انسانم، هیچ نمی خواهم. دیگر چه اهمیت دارد که دیروز
چگونه و فردا چگونه خواهد بود. آنگاه پنجره را بسته لبه ی تخت نشست و کتابی را که باز و وارونه روی
تخت بود برداشت و بی آنکه توجهی به متن آن داشته باشد با خود زمزمه کرد:
لحظه ای
و پس از آن هیچ
آخرین شب پاییز بود، به خاطر قطع گاز بخاری
دیواری خاموش و اتاق سرد بود. امین پتوی نازکی به پاهای سرد مهتاب پیچید و روبه
روی او نشست؛ کتاب را از او گرفت و با لحنی خشک و قاطع چنین گفت:
- تغییرات را درون خودمان ایجاد می کنیم.
درست می اندیشیم، و آنگونه که باید عمل می کنیم.
_: مردم بی آنکه بدانند حکم صادر می
کنند.
-: اصل را بر این بگذار که خودت، خودت را
بدانی.
شب به نیمه رسیده و باران هر لحظه تند تر می
بارید. امین رختخواب خود را روی زمین کنار تخت پهن کرد و خیلی زود به خواب عمیقی
فرو رفت.
روی زمین نشست، او را تماشا کرد، با خود
اندیشید " بی شک آغوش تو گرم ترین جای زندگی ست".
امین
با آدمهایی که دیده و شناخته بود فرق می کرد. معیارهایش شکل دیگری داشت، هر چند از
اتفاقات و رویداد های زندگی مهتاب کاملاً آگاه بود، اما هیچ گاه نه او را محاکمه
کرد و نه قضاوتی نمود. خلاصه انگار دنیای این آدم امن و آسوده بود. به یاد آورد همان
شب کذایی که به احساس خود اعتراف کرده و می خواست او را ببوسد، امین خود را کنار
کشیده و گفته بود: اینگونه نه. من برای خود مکتب و قانونی دارم. اما مهتاب با
پوزخندی از جا برخاست و گفت: مگر کلمات معیار احساس انسان هستند؟ بعد با عصبانیت
فریاد کشید و ادامه داد: هیچ پیوندی با کلام بسته یا گسسته نمی شود. این روح و نیت
ماست که حقیقت دارد. امین در حالیکه او را دعوت به آرامش می کرد گفت: انسانیت بی
حدود، خدشه دار می شود؛ حتی اگر باور نداری به باور من احترام بگذار . اما مهتاب
نمی خواست خود را درگیر شرایط و قراردادهایی خاص کند. پیش خود فکر می کرد مادر
همیشه قرآن می خواند؛ حتی یک روز هم نمازش قضا نشده اما چه سود؟ او نتوانست آرامش
را در خاطرم برقرار کند. او فرزندش را نشناخت، پس چگونه قوانین خدا را شناخت؟ آدم
هایی که دم از دین و ایمان می زنند، خشک و بی روح اند. نه خود و نه دیگران را
رعایت نمی کنند. مهتاب اما این را نیز دیده بود که امین مثل کسی نیست. نه تنها خشک
و بی روح نیست، بلکه مانند یک غزل لطیف و آرام است؛ و در عین حال پایبند اصولی ست
که هیچ شباهتی به آنچه دیده و شنیده ندارد. همان شب بود که مهتاب تصمیم گرفت این
شهر و این عشق بی حاصل را ترک کرده و جایی دیگر برود...
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
باران همچنان می بارید و باد درختها را
در هم می پیچید. مهتاب اولین روز ملاقاتش با امین را به یاد آورد...
آن ساعات روز معمولاً کافی شاپ شلوغ بود.
همچنان که سفارش یکی از مشتریان همیشگی را می برد، چشمش به مردی افتاد که کنار
پنجره تنها نشسته و نگاهی عمیق به آدمهای اطراف داشت. کنار میز او رفت و پرسید:
چیزی میل دارید یا منتظر کسی هستید؟ امین نگاهش را به او دوخت و جواب داد:
نه. منتظر چه کسی می توانم باشم در حالی
که، پشت این پنجره یک نامعلوم، نگران من و توست...
همین کافی بود تا مهتاب مجذوب شخصیت مرد
تازه وارد شود.
آخر شب در ایستگاه اتوبوس ایستاده و
منتظر بود، که ماشینی جلو پایش توقف کرد، خم شد، ساسان (صاحب کافی شاپ) را شناخت،
کنار دست او امین نشسته بود. سوار شد و فهمید که امین یکی از دوستان نزدیک ساسان
است که از مسافرت برگشته و آمده بود تا دوستش را ببیند.
از آن به بعد هر دوشنبه امین برای دیدن
ساسان و البته مهتاب به آنجا می رفت. بعد از مدتی با هم قرار ملاقات گذاشتند و
بیشتر با هم آشنا شدند. این دیدارها به علاقه ای شدید منجر شد. یک روز هنگامی که
از سینما بر می گشتند برای خداحافظی مهتاب دستش را به طرف امین دراز کرد، اما دید
که او بدون پاسخ دست روی سینه اش گذاشت، خم شد و خداحافظی کرد. بعدها فهمید که این
آدم اعتقادات خاص خود را دارد...
امین چشمهایش را گشود؛ شب مغلوب صبح شده
بود. و مهتاب لبه ی تخت نشسته و به دور دست دریچه نگاه می کرد.
-: بیداری؟
-:بیدارم ومی اندیشیدم؛ به لحظه ای طولانی که یک
عمر، کنار تو و حدوث سبز خاطره های دست یافتنی.
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان
عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد